
آن شب همه داشتند مناظره نگاه مي كردند، هيچ كس ماه را نديد كه كامل است.
گفته بودي: ماه را ديده اي امشب؟
گفتم:فقط يك شب كامل است و بقيه شب ها نه.
گفتي: هميشه كامل است!
دلتنگي كه شاخ و دم ندارد! هر چقدر هم كه بغض ات را قورت بدهي و حواست را بدهي به كار و بارَت و نا ديده اش بگيري، باز از يك گوشه اي بيرون مي زند. شكل يك چكه اشكي كه زود با پشت انگشتت جمع و جورش ميكني؛شكل گير كردن نگاه به شاخه هاي انار، شكل يك آواز غمگين با يك عالمه رديف "رفتِ" حسرت بار،كه ناخودآگاه با خودت زمزمه اش مي كني:
يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت
ديوانه اي به دامِ جنونم كشيد و رفت
پس كوچه هاي قلبِ مرا جست و جو نكرد
اما مرا به عمقِ درونم كشيد و رفت
تا از خيالِ گنگ رهايي رها شوم
بانگي به گوش خواب سكونم كشيد و رفت
بيش از اين نمي توانم چيزي بگويم...يعني نمي خواهم. اينجا "قاف"است. دفترچه جلد مشكي ام نيست.
راست مي ايستم. نفسم را محكم بيرون ميدهم ، هوووه... نگاهم را از ماه مي گيرم و راهم را ميروم...
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلورآجین،
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است!
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوها لاله زارن
لاله ها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو میکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوها لاله زارن
لاله ها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور
صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور
توی کوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره جان جان يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگي
مِي نرود صنوبري بيخ گرفته در دلم
استاد ادبياتمان ميگويد صنوبر استعاره از معشوق است؛ مِي نرود را هم مي گويد "مي نرود" يعني نمي رود.
من اما توي كتاب غزلهاي سعدي كسره "مي" را ديده ام.
خوش دارم خيال كنم يك درخت صنوبر در گلوي شاعر سبز شده و مِي نمي تواند از گلويش پايين برود.
استاد ادبياتمان به خيال من مي خندد: يعني چه؟ درخت در گلويم سبز شده؟!
گوشه دنجي را مي جويم. دنج تر از قاف و گم تر از قافيه ي شعر هايم. مي نشينم.بست!
چهل روز و چهل شب ،هيچ باراني نباريد. پيشگو ابرها را نشانِ مردم داد: به زودي...همين روزها...
مردم ديگر باور نمي كردند.
پيشگو فرياد زد: ابرها، ابرهاي خاكستري...
كسي بغض اش را با پوزخندي فرو داد: نه! ابري نيست. اين خودِ خودِ آسمان است . تيره و خاكستري.
دکمه را فشار می دهم و فوران صدا...
ايلك باهار گلدي، دورنا لار گلدي، تكجه سن گليپ چيخمادين هاردا قالميسان؟
(بهار آمد، درناها برگشتند...(؟)... تو كجا مانده اي ؟)
آخر كدام ابريست كه براي گريستن چله بنشيند؟ عاشيق را صدا زدند. گفتند غمگين ترين آوازت را بخوان شايد ببارد.
چهل روز روشني روزهامان فداي تو
ابركِ تيره
نعره ي رعد ات، وحشتِ كودكانمان
ابركِ تيره
بغض ات را بشكن، يك قطره بفشان
ابركِ تيره
مردم گريه شان گرفت.از همه بيشتر پيشگو.
چهل ساعت، چهل روز، چهل سال...كسي چه ميدانست. چهل روز گذشته بود و هيچ خبري نبود.
سرخ پوستها كمان بر ميدارند، بالاي كوه ميروند، به ابرها تير مي اندازند من اما گوشه دنجي را مي جويم.
آسمان دست در گردن كوه دارد. تا پشت غرور كوه ها را نديده اي به خلوت اشك هاش راهت نمي دهد.
باران سبك شده اما برف پاكن هنوز چپ و راست مي رود . صداي آكاردئون مي آيد. قامت كوتاهي آنسوتر، كاپشن سياه تنش هست و سرش را روي سازش خم كرده . سر در نمي آورم چه ميخواند. اما دلم قاطيِ صدايش مي شود. برف پاك كن مي ايستد. او اما آن دورها با حركت آكاردئون اش هنوز چپ و راست مي شود .