بت
براي كسي كه وضوي خون گرفت و نماز عشق خواند.
وقتي به جرم خدايي بالاي دارت ميكشند
و هق هق ِ حقت را سنگ ميزنند
وقتي ، شعله هاي عشقت را به آتش ميكشند
مجنون تر شو!
هميشه كوچه هاي تاريخ براي "عصيان دل"
تنگ بوده

وقتي بُتِ كسي شكسته شد ، خودش هم شكسته ميشه!
هرچند "اون" هنوز توي ذهن من فرونريخته اما... ديگه به همه چيز شك دارم ، به راهي كه انتحاب كردم، به همه افكار و عقايدم!
"حلاج" براي من همون "بت" بود! يه اسطوره...در اوج كمال...اوج عشق! اما ناگهان اون "كويري" پيداش شد.شريعتي رو ميگم! با تبرِ حرفاش بُتِ من رو شكست! : "آدم سوخته مسئوليت ندارد!"
احساسِ شكستن ميكنم! ديگه به هيچ چيز اعتقاد ندارم-يقين ندارم- ايمان ندارم! پيرو هيچ چيز و هيچ راهي نيستم!
من "متوقف" شدم وبا حيرت به پشت سرم نگاه ميكنم. به جاده اي كه مطمئن بودم من رو به مقصد ميرسونه و حالا اون پيداش شده و ميگه كه اين راه "بيراهست".
من هنوز فريادِ حلاج رو از پس ديوارهاي تاريخ ميشنوم: "اناالحق....! انالحق...!
اون كويري به من گفت كه حلاجِ تو ، كسي كه به پرستشش نشستي در "اوج" نيست!به من گفت كه "كمال" اون چيزي نيست كه تو فكر ميكني. بتِ كامل تو "ناقصه". آخ نميدونست با اين حرفش چه آشوبي تو دلم به پا كرد. حلاج اگه كامل بود فقط توي همون مسير، همون بُعد كامل بود. كدوم بُعد؟ "جنون صوفيانه"!!!
اما من هنوز متوقفم! به "سكون" رسيدم! و همونجا از "ترس" و "خشم" و "شك" ميلرزم! و هنوز از "اون راه" برنگشتم! به همه چيز شك دارم!
(...وحسين ابن منصور آتش گرفت! آدم سوخته مسئوليت ندارد! فقط بايد بسوزد و فرياد بزند:مرا بكشيد! مرا زودتر بكشيد! من ديگر طاقت ندارم! من هيچ ندارم! و در جبه ام جز خدا هيچ نيست!
اين گونه سوختنها و غرق شدنها نهايتا يك نوع "جنون معنوي و صوفيانه" است. و بنابراين اگر همه افراد جامعه به شكل حلاج در آيند موجب بدبختي و هلاكت جامعه خواهند شد. ـ
)روش شناخت اسلام-علي شريعتي-(