خورشيدِ خاموش
بگذار از او بگويم...، از آن روحِ عظيم!
روحي كه نه در قالبِ اين " آدمكهاي كله قندي!" _ آدمهايي همه يك جور....همه ناجور!_ مي گنجند و نه مثل روح هاي زمخت و بي سر و ته و بي شكل و ....بي معني است.
روحي كه زير بار ضربات چكشِ رنج _ رنجِ انسان بودن_ تراش خورده...
بگذار از او بگويم...
و... چشمانش...
«... ناتانائيل، بگذار عظمت در نگاه تو باشد، نه در آنچه بدان مينگري.»
و چشمانش...، عظمت نگاهش را فرياد ميزند.
و... قلبش...
آه...از اين وسيعِ دردناك چه مي شود گفت؟
"چه رنجي است زيستن در ميان اين واماندگانِ قابيل! ساكنان دنياي اربعه...آب و خاك و آتش و باد...و مزاجهاي اربعه...حرارت و بروت و رطوبت و يبوست..."
و "او" چه خوب گفت كه چه تجانسي است ميان " چربي" و "حماقت"...حماقتِ تهوع آور ، آزار دهنده و خفه كننده...
و او وقلبش چه دردي ميكشند از تحمل اين چهره هاي بي انتظار و بي مسئوليت و خوشبختي كه، او را نمي شناسند و نميخواهند، جز براي اين "توده ي چربي" ...اين خودِ سرشار از تُهي شان!
و او چه صبورانه "هجومِ خالي اطراف" را تحمل ميكند....
و ذهنِ روشنش...
كه همواره در جستجويِ دريچه اي و شعاع نوري بوده و هيچگاه خود را به ابتذالِ سكون و ركود نكشانيده...
ذهني كه التهابِ سرخِ مسئوليت، وجودش را ميگدازد.
و دستهايش...
آه...دستهايش درست همان دستهايي است كه محمد دوست ميدارد...دستي كه بويِ "كار" ميدهد...كار و "كوير"! آري دستانش چون دوقطعه از كويرند!...
و لبخندش...
لبخند كه ميزند انگار به تمام پوچي عالم پوزخند ميزند! اوه...چه لبخند تلخي! اين لبهايي كه از سر ناچاري به خنده گشوده شده اند و خطوط موربِ درد را بر روي گونه هايش تصوير كرده اند، همواره با "سكوت" عجين بوده اند...
و سكوتش....
هيس س س س...خاموش! بگذار سكوت كنيم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:39  توسط شيرين
|
علت غیبت...
بعد از اينكه حضور و غياب تموم شد ، خانم كتابش رو باز كرد تا شروع كنه به دادن درس جديد، از زيرِ ميزم « كمدي الهي» رو بيرون كشيدم و زير كتاب دينيم گذاشتم. وقتي درس ميده حواسش به ميز آخر نيست. با احتياط بازش كردم:
«...و با آه ها و نيايش هاي پارسايانه ي خويش، مرا از آن دامنه اي كه بايد دوران انتظار را در گذرانيد و هم از حلقه هاي ديگر بيرون كشيد. برادر مهربان! ديگر ميخواهي چه بگويم؟ از هم اكنون زماني را نزديك مي بينم كه براي آن ساعت حاضر چندان دير نيست...»
شيرين! حواست كجاست؟ پاشو ببينم. با تو ام!
يهو عين برق گرفته ها با دست پاچگي از جام پريدم. كتاب رو بستم و توي جاميز چپوندم! :" حواسم همين جاست خانم! " (همش دروغ!)
خوب بگو ببينم جلسه پيش گفتيم دلايل غيبت امام زمان چيه؟
سعي كردم به خاطر بيارم....متن كتاب به هيچ وجه يادم نبود...ساكت ايستاده بودم
-يعني تو نميدوني امام زمان واسه ي چي غايبه؟؟
سعي كردم اعتماد به نفس داشته باشم ، آب دهنم رو قورت دادم و شروع كردم به گفتن:(هرچه بادا باد!)
- همه چيز از تاريخ سرچشمه ميگيره! از آدمهايي كه قدر "داشتن ها"شون رو نميدونن. و ظرف وجودشون كوچكتر از اينه كه "عظمتِ حقيقت" رو احساس كنن، آدمايي كه بزرگترين سوال زندگيشون" تعدادِ موهايِ ريشِ بزشونه" (!) و تاريخ ِ خونخواري كه قتل گاه همه پيام آوران و روح هاي بزرگ بوده! تباهِ هر چيز عظيمي كه قدرت فهمش رو نداشته! و خدا خواست كه بشر بداند، بفهمد" ارزشِ نعمتِ هدايت" رو!
-
كلاس ساكت بود....
خانم با اخم به من نگاه كرد:
ـ" اين چه طرز بيانه؟ مگه تو كتابت جواب رو علامت نزدي؟ تو كتاب اينجوري گفته؟ اين طوري بنويسي امتحان نهايي صفر هم نميشي!!"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 3:7  توسط شيرين
|
آدمي ، جانوريست كه همچون درخت رو به آسمان ميرويد
قامت بلند عصياني است كه از پستي اين دنيايِ كوتاه به َ
ماوراء سر برداشته و او را بر گونه خيال و آرزويش سرشته اند تا سقف بشكافد.
( علي شريعتي)
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 16:33  توسط شيرين
|
شيطان هاي معصوم
شيطان هاي معصوم
صندلي هاي سرخ را سبز مي كنند
اما...
اين صندليها هنوز بوي خون ميدهد!
بوي نان!... بوي درد!
بوي دستهاي خالي مردي،
كه در امتداد راهرويي باريك
تمام شَرمش را مي گريد!
و پرونده ي ِ سردرگمي و حقارتش را
از اتاقي به اتاقي ميكشد
مردي كه به دستهايِ "عدالت" چشم دوخته است!
عدالتِ كفه هايي كه ، مقابل هم نيستند!
اما ... شيطان هاي معصوم!
به جيبهايِ گشاد خود،
چشمك ميزنند
و...
وعده ي سور ميدهند!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 1:21  توسط شيرين
|