دستهاي پنهان
…گرگ و ميشِ هوا با عطر اذان عجيب مي آمد…دلش را صاف كرد، دو ركعتش را خواند…سرش را رو به آسمان گرفت…باز نجوا، خدايا خدايا…كمك، خديا خودت كمكم كن…
يك آن به ذهنش رسيد اگر هست چرا نميشنود؟ چرا نمي بيند؟…چرا تا حالا كاري نكرده؟…از اين خيالِ كفر آميز گريخت؛…استغفر الله…
سرش را برگرداند و به آستين خاليش كه بي قواره سمت راست بدنش آويزان بود نگاه كرد…آهي كشيد ، خاطره شوم آن روز دوباره در ذهنش جان گرفت: خودش را مي ديد كه از درد فرياد ميكشيد و بيهوده سعي ميكرد پيكر خونينش را از لاي چرخ دنده هاي موتور آب بيرون بكشد…فواره ي خون…، نعره…درد… احساس كرد ته حلقش از مرور اين حادثه، تلخ شده…
سرش را برگرداند وبه بچه ها نگاه كرد، مهدي زير پنجره خوابيده بود. صورتش پر از اخم بود، انگار توي خواب هم درد ميكشيد…استخوان پايش كه بد جوش خورده بود بدجور توي ذوق ميزد. با خودش فكر كرد تصادف مهدي هم در اين اوضاع قوز بالا قوز شده…و به قصه سنگ و پاي لنگ ايمان آورد…
دختر كوچكش به آرامي به خواب بود، لبخند توي صورتش ميگفت كه خوابهاي شيرين مي بيند. خوابِ آن عروسك چشم تيله اي كه هميشه آرزويش را داشت. به خوابهاي زهرا حسوديش شد…خيلي وقت بود كه فقط كابوس ميديد…
------------------------------------------
-بايد از اين شهر بريم مريم
آخه كجا؟ با كدوم پول؟
-چه ميدونم…ميريم يه شهر ديگه، يه گوشه يه خونه اي ميگيريم…من ديگه نميتونم تو اين ده سرمو بالا بگيرم.
همه زندگي ما اينجاست. كجا ميخوايم بريم؟
- ميدونم سخته مريم…اما از اين به بعد بايد يه جور ديگه زندگي كنيم. خودت شاهد بودي چه قدر دنبال كار گشتم…براي اينكه نميخواستم جلوي كسي دست دراز كنم.به يه آدمِ ناقص هيچ جا كار نميدن…از اين به بعد بايد يه جور ديگه زندگي كنيم! اما توي اين ده كوچيك نميشه. مگه نديدي سر قضيه اون پنجاه تومن چه جوري آبرومون رو بردن؟
مريم احساس كرد اين "يه جور ديگه زندگي كردن" …بد جور مي آزاردش…
اما محمد من كار ميكنم…
- نه…نه …ديگه طاقت ندارم دوباره كلفتي كردن تو رو ببينم…بيشتر از اين منو عذاب نده.
بعد با خودش فكر كرد، كاش لااقل درس خوانده بود. سواد درست و حسابي نداشت، همه سرمايه اش قدرت بازويش بود…سالها بيل زده بود و بذر كاشته بود، كاري جز همين كشاورزي نميدانست. تازه بعد از اين همه كار كردن، هنوز براي خودش زمين نداشت…همه عمرش را روي زمين اين مردتيكه زاهدي عرق ريخته بود و…حالا همين يارو حق ديه اش را خورده بود. با خودش گفت: كاش به توصيه مش باقر گوش ميكردم..
(( بگو سم پاشي كرده بودي، سم رفته تو حلقت …گيج شدي و…))
از سادگي خودش بدش آمد. از اينكه حتي بلد نبود دروغ بگويد…اگر حرف باقر را گوش كرده بود حتما تا حالا ديه اش را گرفته بود…حتما وضع بهتر از اين ها بود..ميتوانست مغازه كوچكي اجاره كند…
---------------------------------
-مريم دعا كن! امروز تكليفمون مشخص ميشه…آخ خدا…خودت يه كاري كن…
محمد كتش را برداشت، مريم كمك كرد تا كتش را بپوشد.
-محمد…
-ها؟
-محمد…به دلم برات شده دادگاه امروز حقت رو ميده…محمد…محمد…دلت قرص باشه…دل منم روشنه…
محمد سعي كرد لبخند بزند: دعا كن مريم!
كفشهايش را پوشيد : خدا حافظ…
--------------------------------------
محمد توي جاده پيش ميرفت. جاده خلوت بود و اولين شعاع هاي آفتاب صورتش را گرم ميكرد. آستين خاليش توي باد اين طرف و آن طرف ميرفت…كنار جاده نشست تا ماشينهاي شهر بيايد. نسيم سرد صبحگاهي كه توي صورتش زد فكرش دوباره رفت، پيشِ پاهاي مهدي…به خوابهاي زهرا…به دستهاي مريم كه مثل زمينهاي باير پشت ده ترك خورده بودند…"دوقظعه از كوير"…به آن پنجاه تومن لعنتي…
اگر ديه اش را نمي دادند آنوقت زندگيش را بايد با اين پنجاه تومن ها ميچرخاند…لعنت به اين زندگي…
---------------------------------------
… در اتاق را باز كرد، اتاق پر بود از صندلي و يك ميز چوبي . زاهدي روي صندلي رديف اول نشسته بود و با سبيلش ور ميرفت.
…
--------------------------------------
با قدمهاي سست و خسته از اتاق بيرون آمد…احساس كرد در و ديوار زاهدي شده اند و به او ميخندند…آرام آرام راهروي باريك دادگاه را مي پيمود…احساس كرد گردي خاكستري روي همه چيز را پوشانده…هجوم هزار كابوس دوباره ذهنش را آشفت…زير لب ميناليد:اين…اين..عادلانه نيست…كجايي خدا؟ كجايي؟ نيستي؟…
( و اين داستان همچنان ادامه دارد.…!!!)
***
پ . ن:وقتي زندگي اونها رو مينوشتم ياد رمانهايي افتادم كه نويسنده سعي ميكنه براي جذاب كردن داستانش هرچي بدبختي است رو سر شخصيتهاي داستان بياره…
(راستي گفتم كه اين "قصه"(!) واقعيه؟)