برای تو مینویسم...عباس!
برای تو مینویسم...عباس!
عکست روی دیوار به من میخند.
چه بی رحمانه رفتی عباس... ومن چه دردمندانه ماندم؛ رفتن به شیوه ی "رود" ؛ ماندن به شکل "مرداب"!
دلم گرفته است عباس...
بیا مثل آنوقتها سر بر شانه ات بگذارم تا برایم بخوانی: "چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟"
و من بگویم: "چقدر هم تنها!"
و تو : "خیال میکنم دچار آن رگ پنهانِ رنگها هستی..."
و با هم زمزمه کنیم: " دچار یعنی...؟"
و...ناگهان صدای انفجاری پاسخ سوالمان را بدهد.
عباس...بگذار اعتراف کنم، همیشه... از بچگی به تو حسودیم میشد...به خوبیت...به بزرگیت...حالا به رفتنت حسودیم میشود...عباس...
توی ذهنم هنوز راه میروی، با آن پوتین های همیشه گشادَت! و صدای گامهایت خِس خِس آزاردهنده سینه ام میشود.
بس است عباس! خسته ام...خسته...دیگر مثل آن روزها چالاک و تیز نیستم...توان ایستادنم هم دیگر نیست. اینجا تمام روز روی این تخت چوبی بی رمق افتاده ام و انتظار رفتن میکشم. هر روز عباس!...هر روز منتظر رفتنم ...اما هنوز...هنوز هستم. چه "بودن" شرمناکی!
خودم را لوس نمیکنم عباس...میخواهم با تو باشم...
" بودن" سخت است عباس... سخت است... وقتی ببینی " آنها" با خون تو دستان خود را رنگین میکنند و سنگ تو را به سینه میزنند برای رسیدن به آنچه تو از آن میگریختی.
و تو خسته تر از آن باشی که در برابر "آنها" بایستی!
عباس ... آن روز جنگ آسان بود...شیطان پیش رویمان بود، تفنگ در دستهامان...با چشمهای باز میجنگیدیم...
اما عباس امروز شیطان ها معصوم شده اند . دوست و دشمن، "خودی" و "بی خودی" و " نُخودی"(!) همه در یک سنگر جمع اند...
دیگر نمیشود با تفنگ به جنگشان رفت...چشمهامان را بسته اند عباس... اگر با آنها بجنگیم... نه...استغفرالله!
عباسم...عباسم...خوش به حالت که رفتی...و نیستی که ببینی پیش بینی "علی" درست از آب در آمده :" امروز روزیست که اسلام پوستین خود را وارونه به تن کرده است!"
"پوستین" عباس! تو خود میدانی تفاوت فاحش "پشت" و "روی" آن را!
عباس، عباسِ کوچک من که چشمهایش مثل چشمهای توست دانشگاه نمیخواهد، سهمیه نمیخواهد... بگویم حق السکوت بی رحمانه است؟!
خرفت شده ام عباس؟ چرند میگویم، نه؟...بگذریم...
مثل همیشه حرف آخرم و
آخرِ حرفم را با بغض میخورم!
باشد برای روز مبادا...
این روز مبادا کی می آید ؟...
درد است عباس!...دردهایم را بر سر تو آوار میکنم تو چاهِ گریه هایم باش...
آخر " این جا فقط چاهِ فاضلاب داریم! "
عکست روی دیوار به من میخندد، من توی خنده ات گریه میکنم!
درد است عباس درد است...
آتشی ز کاروان به جا ماندست
این نشان ز کاروان به جا ماندست
یک جهان شرارِ تنها مانده در میان صحرا
به درد خود سوزد به سوز خود سازد
من همه یارا تنها ماندم
آتشی بودم بر جا ماندم...

