هیدارا

شما آنگاه که آرزومند اوج گرفتن اید روی به بالا دارید و من روی به پایین، زیرا که اوج گرفته ام *
هیدارا بر کرانه آسمان گام بر می داشت، بالهایش را در عظمت سپیدِ تنهایی اش میگشود. حالت ابر گونه ای بود؛ سپید...سپید...سپید...خیس و خنک ،لطیف...
خلأیی سرشار، لبریز از نور...مجرد، مطلق...بی نیاز به کس،بی کس!
اوه...که چه زیبا بود، گام برداشتن در چنین اقلیمی...
اما گاه که چشمش به آن کلوخِ رها شده در آن گوشه از فضای لایتنهاهی می افتاد تمام پیکرش را حس مرموزی در خود می فشرد.
***
هیدارا در برابر خالق ایستاده بود. تمام پیکرش از عظمت وجودِ پیش رویش می لرزید:
- می خواهم برگردم خالق!
برگردی؟!
- آری...آری...
چرا هیدارا؟... مگر تو نبودی که چون کودکی گم کرده مادر به آغوش تنهایی گریختی؟
- من بر کرانه ی آسمانِ تو گام برداشته ام. اما هر بار که چشمم بر آن پاره متعفن می افتاد... اوه...خالق... من...من انسانم...به آنان که در پوکی خاک کرم وار می لولند می اندیشم...خالق میخواهم برگردم...
تو در تنهایی چنان می زیستی که گقتی در دریایی و دریا تو را میکشید...دریغا میخواهی باز به کرانه بر آیی؟ میخواهی باز خود بارِ تن را بکشی؟
پاسخ داد:" من آدمیان را دوست می دارم! "
- مگر نگفتی که خالق در تو بزرگ شده است و غیر آن تو را پست مینماید؟** و عشق به آنان تو را مرگ آور است؟
هیدارا پاسخ داد: سخن از عشق به آدمیان در میان نیست! آنان را هدیه ای خواهم برد.
خالق...خالق...دیریست که میپندارم فراشدنم را فرو شدنی است. که "کمال" فواره ایست که در اوج سقوط را می پذیرد...خالق...من نمیخواهم در اوج به سکون برسم!
من از پستی و پلشتی خاک گریخته ام و اینک از پاکی آسمان می گریزم!
چه بگویم و چه گله کنم از این سرشتِ بی قرارم که نه تاب فراز را دارد نه فرود!
خالق زیر لب زمزمه می کرد:
" زردشت به کوه سبلان رفت، موسی به کوه طور رفت، عیسی تنها می رفت، تنها می خفت، محمد به حرا رفت. پس از آن هم چه بسیار کسانی که به کوه تنهایی خود رفتند و در اوج شدند، آن هم چه رفتنی! به خود آمدند و برگشتند، برگشتند و بت ها را شکستند!"***
آنگاه به آرامی و مهربانی بالهای هيدارا را نوازش کرد: بالهایت چه؟
هیدارا مصمم پاسخ داد: نمی خواهمشان!
خالق در او می نگریست، چشمهایش آغاز انسان را به خاطر مي آورد:
"من میدانم آنچه را شما نمیدانید!"
- آه که چه سخت ستمکار نادانی!
چشم و دل هیدارا از این عتاب همچون پر شکوه ترین ستایشی که از ازل به زبان خالق رفته بود از شکر و اشک لبریز شد.
- چه هدیه... چه حرفی بر آنان میبری؟
هیدارا چشمهایش را بر زمین دوخته بود...آوای کلامش سکوتِ ملکوت را در هم می شکست:
" تا آنجا که ممکن است بارِ بشر را بر دوش کشیدن؛ این است نیکوترین اندرز من!"****
خالق دستهایش را برهم کوبید آنگاه در چشم برهم زدنی بالهای سپید نا پدید شد. سپس چون پدری که فرزندش را برای نبردی آماده میکند به دستی "شمشیر" و به دست دیگرش "ترازو" داد که این دو ابزارِ نجات انسانند.
برو هیدارا...
و آخرین کلام را بدرقه راهش کرد:
نه در جایت بمان!
نه در حالت بمان!
همواره روحی مهاجر باش
به سوی مبداء، به سوی مقصد، به سوی آنجا که می توانی انسان باشی!
به سوی آنجایی که می توانی انسان باشی!
به سوی آنجا که می توانی جهاد کنی!
به سوی آنجا که می توانی از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیری!****
و آنگاه با چشمان بی نهایتش دید که هیدارا پایین و پایین تر رفت و... یک نقطه ی کوچک شد.
و اوست که چون صوفی نیست، شیعه است، بودایی نیست، مسلمان است- در همین معراجِ تجرد نمی ماند، باز میگردد به سوی خاک به سوی خلق، با کوله بار سنگین " مسئولیت"، بار سنگین "امانت"...*****
-----------------------------------
* نیچه
** عَظُم الخالِقُ فی اَنفُسِهم و صَغُرَ ما دونَهُ فی اَعیُنهِم./علی(ع)
*** مقدمه ای بر" اراده ی معطوف به قدرت" /محمد باقر هوشیار
****ژید
**** میعاد با ابراهیم
*****نیایش/علی شریعتی
(و پاره های ديگري از هبوط، چنین گفت زرتشت و...)