عجب صبری خدا دارد...
چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ میکنیم و هرگز نمیگوییم که چگونه آن یکی "بینوا" شد و این یکی "توانگر"...؟ (بهرنگی)
عجب صبری خدا دارد...
دلم میخواهد تمام شب روی سنگفرش خیابان ،زیر ملافه ی روزنامه از سرما مچاله شوم.
دلم میخواهد تمام فالهای این پسرک را مثل خودش، با چشمهای مظلوم و خسته جلوی عابران پرشتاب بگیرم.
دلم میخواهد بالای پستیِ همین پل؛ سیاهیِ چادری را روی سرم بکشم و بنشینم جلوی کاسه ای که امداد آدمیان را می طلبد و آن زیر ذره ذره آب شوم.
دلم میخواهد شبانه خودم را به بهای اندکی در آغوش باد تُف کنم.
دلم میخواهد جلوی ترازوی کوچکی بنشینم و توی دلم هی خداخدا کنم که یکی از این عابران به سرش بزند، ببیند چقدر اضافه وزن پیدا کرده.
دلم میخواهد یک بسته گرد سپید توی مشتم بفشارم ، خمار و منگ خودم را در تاریکی سایه ها و دیوارها گم کنم.
دلم میخواهد...
آرامش عذابم میدهد. دلم نمیخواهد این همه را از دور نگاه کنم و فقط سرتکان دهم...
آنقدر تلخی و سیاهی و رنج توی دنیا...که نه ،توی همین یک وجب خاکِ خودم هست که شانه های من از تحمل آنها عاجز است...
آخر من در برابر این همه چه باید بکنم؟ چه میتوانم بکنم؟
بُق کرده و گرفته بنشینم پشت پنجره و دست زیر چانه بزنم و شهر خاکستری را نگاه کنم...؟
چه میتوانم بکنم؟
اوه...من چقدر ضعیف و ناتوانم...
چرا من اینهمه کوچکم که در خیابان ها گم میشوم؟
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابان هم گم نمیشود
کاری نمیکند...
از دست خدا لجم میگیرد...
صبور و آرام به تماشای اختیار انسان نشسته!
چرا با اینکه میتواند، کاری نمیکند؟...
چرا کاری نمیکند؟ چرا...
....


