تبليغاتX
قاف

قاف

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

تا طلوع

 

تا طلوع

این شب که سراسر "سلام" است و... این تو که سراپا "کلام"

و "کلمه"...که بر بالهای لطیف روح ، چون بارشِ نرم نرمِ برف باریدن گرفته است...

زره "هزار نامِ" تو بر تن و...شمشیر آخته "خلصنا" در التهاب دست...

شمشیرزن پیر مرا به مبارزه و فریاد خوانده است...

و خودش...

اوه...محراب او را بلعید...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 5:44  توسط شيرين  | 

تفاله

تفاله

مشت میکوبم بر دهان میـــز...

_ دِ...لعنتـی یه چیزی بــگو...

...زبان نفهم! چیز بیخودیست میز...لاشه  درخــــــتی مـرده...

وجود زنده ی من خیلی بزرگتر از طبیعتِ بیجان اینجاست...دیگر پشت میز جا نمیشــــــــوم!

راستی که همه چیز تفاله ی  بودن چیز دیگریست که قبل ترها بوده_ زنده بوده_...وگرنه هیچ چیز موجود نیست...

نمیخواهد برای میز قیافه بگیری...خودت هم از همین قُماشی...

تفاله ی خدای مرده!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 2:1  توسط شيرين  | 

از شب...

 

از شب...

آدمهای بی چشم با دهان های باز و گل و گشاد به من خیره شده اند. میگویم بی چشم... نه کور ...نه چشم بسته...نه...اصلا جای چشم توی صورتشان نبود...هیچی...هیچی...

 

هه هه...ها...ها...ها...

 

خنده های چندش آورشان مو بر تنم سیخ میکند...

میگریزم...از دستهای لاغر و استخوانی که به طرفم دراز شده ...تمام قدرتم را به پاهایم میدهم...

 

از خواب می پرم...

صدای نفس نفس زدنم توی تاریکی و تنهایی  اتاق گم میشود...قطره های درشت عرق از روی پیشانیم پایین می لغزد...دهانم بدمزه و تلخ شده...

پا میشوم خودم را کورمال کورمال تا لب پنجره می رسانم...سرمای شب را توی ریه هایم فرو میدهم...

آدمهای بی چشم _ نه اینکه کور _کم کابوس بیداریم بودند...حالا بیچشم ها  خوابهایم را هم تصرف کرده اند!

از دور صدایی میشنوم

هه هه...ها...ها...ها...

 

                 

 

 

--------------

پ.ن: این روزها مجال خواندن و نوشتنم نیست،فقط گاهی سَرسَرکی آینه را نگاه میکنم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:51  توسط شيرين  | 

پلان آخر...

 

دفترچه شعرهایش را ورق میزدم که به این غزل برخوردم،کمی دستکاریش کردم؛ گفتم اینطور بهتر نیست؟ پسندید و لبخند زد...

 

پلان آخر...

قد علم کرده پس پنجره ها دیـــــــــــواری

من و هی پرسه ی طولانی و هی بیداری

نقش یک نعشه، خیابان و سکانس بعدی

آخرین خاطره که محو شد و بیمـــــــــــاری-

که ته کوچه بن بســـــت صدایش میـــــزد

خــوابِ یک حادثه در ذهن زمانها جـــــاری

او به دنبال خودش از وسط پارک گذشـــت

نیمکتهای مجسم شده در بیــــــــــــــداری

و سکوتـــی که میان دوکبوتر خندیـــــــــــد

قصه ی قلب و دو تیر و غزلی تــــــکــراری...

زندگی، چشمک و بـــوسه و قراری پنــهان

زندگی، الکل و شلاقِ شـب و بیــــــــکاری

و پلانِ ته این قصه فقط ســـرد و کبـــــــــود

جسد نعشه ی بی خاطره با سیگــــاری...

 

 (ف.طارمی)

           ن

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 2:52  توسط شيرين  |