آقا اجازه! دوست ما گریه می کند
آقا اجازه! دوست ما گریه می کند
آقا اجازه! دفتر ما را ندیده ای
انگار دور شعر مرا خط کشیده ای
من نیز چشم های تو را شعر گفته ام
در وصف باغ آینه ها شعر گفته ام
از خانه تا به مدرسه در فکر نان گذشت
در راه، گرگ بود و هراس و زمان گذشت...
مشقم اگر که خط خطی و نامنظم است
آماسِ زخم و ترکه ی آقایِ ناظم است
در مشق من همیشه کسی گریه می کند
در ذهن سارها قفسی گریه میکند
هی کودکی بدون ترانه نشسته است
یا شیشه های مدرسه در آن شکسته است
من مشق آنچنان که ببینم نوشته ام
هرگز دروغ نیست همین بوده بیش و کم
در مشق هام جمعه ای از بچه های شرق
جمعند دور غربت تیر چراغ برق
در عصر سرد و حوصله های غریب و تنگ
پرچم زدند بر سر هرکوچه رنگ رنگ
اما تو در نیامدنت دیر و دیر
ما کاجهای چشم به راه، آه پیر و پیرتر!
اینجا تمام دخترکان بی عروسکند
پیرانِ کارساز تماماً مترسکند!
...




