نیمه راه
نیمِ راه
امروز هم اگر کسی صدایم کرد
بگو خانه نیست...

بی استعاره...بی حرفی از ابهام.
میخواهم بروم.
دلیلش بیهودگیِ نوشتن نیست...نه اصلا به گمان من خواندن و نوشتن از معدود کارهای ارزشمندند.
نه مثل پیرمرد که پی "کودک درونی اش" نمیدانم به کدام دنیای حقیقی رفت...
و نه مثل کولوکیلا که پی "گمشدن" در سفر بود...
دلیل ساده اش، این راهی ایست که خودش را پیش پایم دراز کرده...کش می آید و پیچ میخورد...این راه را باید تا انتها بروم و آنوقت...با خیال راحت خودم باشم.
رادیو خاموش، کتابچه های شعر در قفسه زندانی، و دستهای مجازی ام در صندوقخانه...
درست مثل اسب گاری که روی چشمهایش چشم بند می زنند تا تنها همان مسیر را ببیند...تنها همان مسیر...
هه! اسب گاری!...شانس آوردم که آن "من"م این حوالی نیست و گرنه به خاطر این تشبیه چه ها که به روزم نمی آورد! سیاه و کبودم میکرد...سیاهتر...
بگذریم، چه داشتم می گفتم؟
تا یادم نرفته است به ذوالقرنین بگویم... من آخر پرنده های کوچکت را در حوالی هیچ چناری ندیدم... هی این قفس را با خودت این طرف و آن طرف می بری که چه بشود؟
و به آیوال که هر از گاهی این طرف ها بود اما همیشه فریادهایش پر از اندیشه سپید بود...فقط ساده سلام بگویم و تبسم...
هیچ دیگر...میخواهم بگویم باز میگردم،بگویم باز میگردم با گلو گلو فریاد...اما...چیزکی صورتم را میخراشد...
هرگز نگو من بازخواهم گشت
اتفاقا پرندگان می روند
در بهار می میرند ...*
----------------------------------------------------------------
*علی صالحی


