_ می رویم دور، خیل دور. میرویم توی دل جنگل گم می شویم! بعد مثل یک درخت،می ایستیم رو به آسمان! باران که بزند، بوی درختان خیس مستمان میکند!
می رویم دریا! یک قایق کوچک می گیریم، آنقدر پارو می زنیم که دیگر چشممان به ساحل نیفتد. آنوقت دراز می کشیم کف قایق، آنقدر روی سطح آب بالا و پایین میرویم که میشویم مثل یک موج کوچک! قاطی دریا می شویم...
_ خوب بعدش چی؟
_ بعدش؟ بعد دیگر ندارد. همه اش همین لحظه است. به نظر تو برای دریا قبل و بعدی وجود دارد؟!
از همه چیز رها میشویم، می شویم یک دانه شن کنار ساحل! یک گل وحشی ریزه میزه وسط انبوه علفها! رها میشویم...
خوب ببینم چه باید ببریم؟ مـ مـ م... شاید چند تا کتاب شعر بد نباشد؟...
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
بگذار ببینم اینجا چی داری؟
مقایسه بین سیستمهای اقتصادی؟! تاریخ تحریم تنباکو؟! اینها که هیچ به درد نمیخورند! فقط یک جور آگاهی کاذب اند. فرقی با "ندانستن" ندارند!
_ " آگاهی کاذب" دیگر چی هست؟
_اینها فقط تو را از آنچه باید بدانی دور می کنند.
_ چی را باید بدانم؟
_چیزی را که در ناخودآگاهِ همه موجودات هست.
(یک برگ از توی گلدان را میان انگشتهایش گرفت.)
حتی این گیاه هم می داند. منتها انسان آنقدر سرش گرم دانستن چیزهای دیگری هست که پاک یادش رفته...
بعد هم برای همه کائنات قیافه می گیرد که من خیلی چیزها میدانم!
_ میدانم منظورت از آن آگاهی درونی چی هست. شعور هستی! اما گمان نمی کنم برای رسیدن به آن لازم باشد با هر نوع آگاهی خارجی قطع رابطه کرد!
_ هه!
_ هه؟!
_ ما که دیگر می رویم، می رویم یک دنیای دیگری اصلا! دنیایی که صفحه نیازمندیها نداشته باشد، قسط وام و سود و بهره و قبض و قرض و ...بوی غذا و مریضی و آه و ناله و غر غر و نق نق و اَه اَه و ... اووووه!
(بعد یک مشت ورق از لای کتاب توی دستش کند و پاره پاره کرد.)
_ چکار می کنی دیوانه! من این را هنوز نخوانده بودم.
(بلند بلند خندید و پاره پاره های کتاب را توی هوا پرت کرد.)
_ سیستم اقتصادی هم نداشته باشد!
(بعد شروع کرد توی اتاق راه رفتن، انگار روی ابرها راه می رفت.)
فکرش را بکن!
(بعد جلوی میز کوچک گوشه اتاق ایستاد و زل زد به قاب عکس رویش.)
تا به حال بهت گفته بودم که چقدر این کراوات تو حالم را بهم می زند! (و به قاب عکس اشاره کرد)
_ نه! جدی؟
_ بیا...بیا همین حالا برویم!
_ ....
_ هان؟
_....
_....
_ این طوری نگاه نکن. خودت می دانی که من از تو ، برای همچین دنیایی، همچین رفتنی بی تاب ترم، اما...
_ اما ندارد! تو خودت گفتی، ... یادت هست؟ گفتی تنها که می شوم ، با خودِ خودم، تازه می فهمم چقدر به همه دروغ گفته ام. دروغ گفته ام که خواسته ام ادای آنها را در بیاورم. گفتی همیشه گمان میکردم چیزی در من کم هست که نمیتوانم مثل آنها باشم... چه لبخندهای بیخودی تحویلشان دادم! گفتی اگر میخواستم راستش را بگویم تنها باید فرار می کردم! گفتی...گفتی...شاید هم یک روز این کار را کردم!
خوب حالا وقتش است. وقتش است که راستش را بگویی... تو از چی می ترسـ....
_ من نمی ترسم! فقط چیزهایی هست که تو نمیدانی.
_ چی هست که من نمی دانم؟
_...
" اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان خلق زندگی کنم، دو چشمم را به آسمان می دوختم و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم تا خداوند جانم را بستاند!"