تبليغاتX
قاف

قاف

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

سطل زباله اتاقم...

 

 

سطل زباله اتاقم؛ گمانم به طرز غریبی تنهاست.

 

با روکش قهوه ای روشنِ چروک و لکه های نقره ای و دسته  هرمی شکلی که خودم درستش کرده ام.

و میدانم که فکر میکند تنها  سطل زباله دنیاست که آدم را یاد اهرام ثلاثه می اندازد.

سطل زباله اتاق پذیرایی بدنه سفید و گلهای قرمز درشتی دارد. شبیه هزار سطل زباله در هزار اتاق پذیرای دیگر.

گاهی هم می بینم که خودش را کشانده است طرف چوب لباسی و آن شلوار قهوه ای روشن.

اما می بینم که باز درِ کوچکش را غمگینانه کج کرده و نگاهش را  از آن شلوار قهوه ای برمی دارد.

آنوقت حس میکنم  باید بروم و یک چیزی بگویم، چند ورق باطله از لابه لای دفترم پیدا میکنم و همینطور که مچاله شان میکنم به طرفش می روم. اتاق انگار کش می آید و ما را از هم دور میکند. نزدیکش که می رسم نفس راحتی میکشم.

یک چیزی باید بگویم....

درش را بر میدارم و کاغذها را می اندازم داخلش.

آخر چه بگویم؟

_هه...پُر شده ای که...

تندی درش را می گذارم و بر می گردم. اتاق شبیه پلاستیکی که روی آتش بگیرند جمع می شود و من حالا که این سر اتاق ایستاده ام باز انگار نشسته ام کنارش و سرم را فرو کرده ام داخلش.

باید یک چیزی میگفتم. یک برگه سفید برداشتم و رویش چیزهایی نوشتم تا بعد بیندازم تویش. اینطوری حتما آنها را میخواند.

نوشتم: "میدانی من خودم خیلی دوستم دارم بروم مصر و اهرام را ببینم. قول می دهم، قولِ قول که اگر یک روزی قرار شد بروم آنجا تورا هم با خودم ببرم.

آنجا وقتی ببینی که بناهای بزرگی هستند که شبیه تو اند، به خودت افتخار میکنی و شرط می بندم که از خوشحالی درت را می اندازی هوا!

آنوقت خیال میکنی که اشتباهی افتاده ای توی اتاق من، خیال می کنی از اول باید همانجا می بودی..."

 

بعد که همه چیز را نوشتم زیر چشمی نگاهش کردم.

اگر این حرفها را بشنود؟... نکند... اگر بی تاب شد؟ هیچ معلوم نیست من اصلا بروم مصر!

اگر اینها را بشنود که دیگر دنیا برایش زندان می شود.

...

کاغذ را تا کرده ام و مانده ام که ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:13  توسط شيرين  | 

انتقاد

 

انتقاد

  

 

"انتقاد" ، مشهورترین عکسِ ویجی (آرتور هـ .فلینگ)/مقابل اپرای متروپولتین

نیویورک (1943)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:37  توسط شيرين  |