کسی را...
سی سال بود که از حق می خواستم کسی را، تا سخنی چند از آنچه در دل دارم با او گویم، که کسی محرم نمی یافتم که بدو بگویم، چنانکه او واشنود. تا که تو را فرستاد.
(تذکرة الاولیا _ذکر ابولحسن خرقانی _ خطاب به شیخ ابوسعید)
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟
سی سال بود که از حق می خواستم کسی را، تا سخنی چند از آنچه در دل دارم با او گویم، که کسی محرم نمی یافتم که بدو بگویم، چنانکه او واشنود. تا که تو را فرستاد.
(تذکرة الاولیا _ذکر ابولحسن خرقانی _ خطاب به شیخ ابوسعید)
گاهی گمان می کنی، زیادی قاطیِ روزمرگی شده ای. زندگیت شده است رفت و آمدِ بین خانه و محل کارَت.
فرصت برای "خود"ات نیست... فقط دویدن است ؛ بی مجالِ اندیشه.
سر را به شیشه اتبوس چسپانده ام. پلکهایم سنگین اند.
مردی که ایستگاه قبلی سوارشده بود _ و سازی را که اسمش را نمیدانم از گردنش آویزان بود_ حالا دارد ساز می زند و میخواند. از ته اتبوس چند اسکناس دست به دست می شود تا به او برسد.
یا مولا دلُم تنگ اومده
شیشه ی دلُم ای خدا
زیرِ سنگ اومده...
قیصر امین پور مرد!
به همین سردی ،به همین صراحت.
شاعری که شعرهایش زمزمه های زیر لبت بوده اند، دیگر نیست، دیگر شعر تازه ای نخواهد گفت! من که باورم نمی شود...
مرگ چقدر بی رحم است اگر زبان شعر را می بُرد...
افتاد
آنسان که برگ
_آن اتفاق زرد_
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
_آن اتفاق سرد_
می افتد...*
-----------
*قیصر امین پور
خیلی طول نمیکشد، کارت را وارد کنی و داخل شوی ،توی صندلی ات جابه جا شوی و یک نگاه سرسری به سر و ته کوپه بیاندازی.
راستی راستی چقدر آدم !
چقدر آدم صبح به این زودی صبحانه شان را خورده و نخورده از خانه زده اند بیرون و حالا اینجا روی این صندلیها کز کرده اند و خیلی هاشان هم چرت می زنند.
یکی شان که روبه رویم نشسته ، گردنش به طرف جلو خم شده و چانه اش روی غبغب اش افتاده. سر بزرگ و کم مویش با تکانهای ریزی این طرف و آن طرف می جنبد، چشمهایِ بسته، دهانِ نیمه باز...
نگاهم از روی شانه هایش میگذرد روی صندلی جلویی نیمی از سر و شانه ای پیداست،سری که روی پشتی صندلی قرار گرفته.
سر آرام به طرف چپ می چرخد و یک چشمِ بسته هم به این ترکیب اضافه میشود.
سر بزگ و کم مو با این موهای سفید کنار شقیقه عیناً مثل همین کسی است که روبرویم نشسته.
مسافری که روی صندلی کناری نشسته ، پاهایش را دراز کرده میانِ راهروی بین صندلی ها ، دستش را روی زانویش نشانده.
این دستهای پهن و انگشتهای کوتاه، درست مثل دستهای همین کسی که روبه رویم نشسته...
سرم را می چرخانم،... و این تنه ی چاق و شانه های افتاده، درست مثل هم اند!
هول هولکی نگاهی به اطرافم می اندازم، مسافری آن سو تر هست که چهره اش را نمی توانم ببینم اما سرش را به طرف پنجره خم کرده و تصویرش توی شیشه بازتاب می شود...
... این یکی هم...!
چه خبر است اینجا؟ هه...
همه شان...؟شبیه هم ...همه....؟!
هندزفری را توی گوشم میچانم و چشمهایم را می بندم
و صدایی که می خواند...
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش هایِ گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر، خورد آن آبِ دریا را
چنان دریایِ بی پایان شود بی آب چون هامون...