هنگامٍ سپیده دم خروسِ سحری...
1
امروز بایک خروس دوست شدم. توی پشت بام با هم سیب خوردیم و شهرام ناظری گوش کردیم. اول از من می ترسید من هم ازش می ترسیدم، مخصوصاً از تاج قرمزِ قرمز اش. اما بعد ترسمان از هم ریخت.
2
تربچه هایی که تازه کاشته ام جوانه زده اند .فلفل ها و بادمجان ها اما هنوز نه.
اولین باری که تربچه کاشتم؛ وقتی درآمدند احساس کردم که مسیح ام! ازتوی خاک درشان آوردم، گرد و صورتی و خوشگل بودند، بعد دویدم از میان کرت ها گفتم ببینید تربچه هام را...تربچه های راست راستکی اند.
3
"خشم و هیاهو" هیچ به دلم ننشست.
4
من فکر می کنم تنها کاری را باید انجام بدهم که دلم می خواهد اگرنه دروغ گفته ام . فقط باید ببینم ته ته دلم چی میخواهد؟ اما...دودلی ها ...آنها را چه کنم؟
5
"سابقه قدیم بین ارواح" ؟؟
6
- نگفتید از کجا تشریف آورده اید؟
- ...
- عرض کردم...
- قوقولی قوو...قوقولی قوو...
