تبليغاتX
قاف

قاف

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

هنگامٍ سپیده دم خروسِ سحری...

1

امروز بایک خروس دوست شدم. توی پشت بام  با هم سیب خوردیم و شهرام ناظری گوش کردیم. اول از من می ترسید من هم ازش می ترسیدم، مخصوصاً از تاج قرمزِ قرمز اش. اما بعد ترسمان از هم ریخت.

 

2

تربچه هایی که تازه کاشته ام جوانه زده اند .فلفل ها و بادمجان ها اما هنوز نه.

اولین باری که تربچه کاشتم؛ وقتی درآمدند احساس کردم که مسیح ام! ازتوی خاک درشان آوردم، گرد و صورتی و خوشگل بودند، بعد دویدم از میان کرت ها گفتم ببینید تربچه هام را...تربچه های راست راستکی اند.

 

3

"خشم و هیاهو" هیچ به دلم ننشست.

 

4

من فکر می کنم تنها کاری را باید انجام بدهم که دلم می خواهد اگرنه دروغ گفته ام . فقط باید ببینم ته ته دلم چی میخواهد؟  اما...دودلی ها ...آنها را چه کنم؟

 

5

"سابقه قدیم بین ارواح" ؟؟

 

6

-              نگفتید از کجا تشریف آورده اید؟

-              ...

-              عرض کردم...

-              قوقولی قوو...قوقولی قوو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:3  توسط شيرين  | 

 

 

هرکه فاضل تر، دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامض تر، دورتر است.

(شمس)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:20  توسط شيرين  |