طرفٍ دیگر شب...
چه بادِ خوبی از پنجره می آید. پرده توی باد تکان تکان میخورد، آویز جرینگ جرینگ صدا می دهد. اینطرف منم آنطرف شب...
پاییز پشت شیشه قد می کشد و من...دلم برای تابستان تنگ خواهد شد. دلم برای اردیبهشت خیلی تنگ شد. چه فصل خوبی بود بهار! چه شکوفه ها که ندیدم، چه درختها که مرا جادو نکردند چه علف ها که مرا خم نکردند، چه بارانها که مرا مست نکردند.
بهار رفته است ؛ و من برای داشتن یک بهار باید یک تابستان و یک پاییز و یک زمستان بدهم.
...آخ...کاش می شد همه فصل ها را باهم داشت. آدم برفی درست می کردم وجای چشمهاش گوجه سبز می گذاشتم و جای قلبش انار.
ستاره آمده است اینجا و من دلم میخواست بگویم وقتی می آید قدری شالیزارِ باران خورده با خودش بیاورد...
بهار می رود ستاره می آید ...ماه می رود باران می آید... تماشاییست ...تماشایی...
محبوبه عقیده دارد یک قرص برای آبریزش بینی، فِنین افرین(؟) برای گرفتگی بینی، استامینوفن کدئین برای کوفتگی و درد ، یک قرص تب بر، دوتا قرص سرماخوردگی بعلاوه شربت سینه حالِ مرا خوب خواهد کرد.
اما...من به سیبی خوشنودم!
توی طب الکبیر خوانده ام هرکسی روزی یک دانه سیب بخورد بیمار نمی شود. من به سیب اعتقاد دارم!
همیشه وقتی صدایم می گیرد خوش دارم با خودم هی آواز بخوانم... چند بار "شد خزان..." را خواندم و از صدای تودماغی ام لذت بردم!
دلم می خواهد یک گوله برفی بگذارم روی چشمهام...
یاد آن روز برفی می افتم که امتحان داشتم و دیر رسیده بودم. خانوم دیوه مرا روی یک صندلی توی راهرو نشاند و کیف و شالگردنم را ازم گرفت و برد گذاشت آنطرف. و مهلت نداد گوشی ام را روی سایلنت بگذارم...گفتم الان است که زنگ بزند و خانوم دیوه باز تنوره بکشد...
خانوم دیوه خانوم دیوه چقدر خاطره ات با برفهای زمستانِ رفته ام قاطی شده است. دیگر سوا کردنش سخت هست... ردپای تو توی آن برفها، تا ابد برایم پاسخنامه می آورد...
تو در تب من آب می شوی عینهو برف... سر می خوری می روی...
سرم را یک وری روی بالش می گذارم تا بتوانم راحت تر نفس بکشم. گلهای بنفشِ روبالشی در حرارتِ صورتم پژمرده می شوند...

