تبليغاتX
قاف

قاف

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

طرفٍ دیگر شب...

 

 

چه بادِ خوبی از پنجره می آید. پرده توی باد تکان تکان میخورد، آویز جرینگ جرینگ صدا می دهد. اینطرف منم آنطرف شب...

پاییز پشت شیشه  قد می کشد و من...دلم برای تابستان تنگ خواهد شد. دلم برای اردیبهشت خیلی تنگ شد. چه فصل خوبی بود بهار! چه شکوفه ها که ندیدم، چه درختها که مرا جادو نکردند چه علف ها که مرا خم نکردند، چه بارانها که مرا مست نکردند.

 بهار رفته است ؛ و من برای داشتن یک بهار باید یک تابستان و یک پاییز و یک زمستان بدهم.

 ...آخ...کاش می شد همه فصل ها را باهم داشت. آدم برفی درست می کردم وجای چشمهاش گوجه سبز می گذاشتم و جای قلبش انار.

 

ستاره آمده است اینجا و من دلم میخواست بگویم وقتی می آید قدری شالیزارِ باران خورده با خودش بیاورد...

بهار می رود ستاره می آید ...ماه می رود باران می آید... تماشاییست ...تماشایی...

 

محبوبه عقیده دارد یک قرص برای آبریزش بینی، فِنین افرین(؟) برای گرفتگی بینی، استامینوفن کدئین برای کوفتگی و درد ، یک قرص تب بر، دوتا قرص سرماخوردگی بعلاوه شربت سینه حالِ مرا خوب خواهد کرد.

اما...من به سیبی خوشنودم!

توی طب الکبیر خوانده ام هرکسی روزی یک دانه سیب بخورد بیمار نمی شود. من به سیب اعتقاد دارم!

همیشه وقتی صدایم می گیرد خوش دارم با خودم هی آواز بخوانم... چند بار "شد خزان..." را خواندم و از صدای تودماغی ام  لذت بردم!

 

دلم می خواهد یک گوله برفی بگذارم روی چشمهام...

یاد آن روز برفی می افتم که امتحان داشتم و دیر رسیده بودم. خانوم دیوه مرا روی یک صندلی توی راهرو نشاند و کیف و شالگردنم را ازم گرفت و برد گذاشت آنطرف. و مهلت نداد گوشی ام را روی سایلنت بگذارم...گفتم الان است که زنگ بزند و خانوم دیوه باز تنوره بکشد...

خانوم دیوه خانوم دیوه چقدر خاطره ات با برفهای زمستانِ رفته ام قاطی شده است. دیگر سوا کردنش سخت هست...  ردپای تو توی آن برفها، تا ابد برایم پاسخنامه می آورد...

تو در تب من آب می شوی عینهو برف... سر می خوری می روی...

 

سرم را یک وری روی بالش می گذارم تا بتوانم راحت تر نفس بکشم. گلهای بنفشِ روبالشی  در حرارتِ صورتم  پژمرده می شوند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:51  توسط شيرين  | 

جوجه و خبرنگار

 

                           

  

به هر طرف می چرخید دیوار بود. دور تا دورش را سفت و سخت گرفته بود. تا حالا اینقدر دیوار را نزدیک به خودش حس نکرده بود. پیشترها دیوار دور بود و او فقط در گرمای لطیفی غوطه ور بود.

پاهاش را تکانکی داد.دلش می خواست پاهاش را صاف کند اما دیوار نمی گذاشت. احساس تنگی می کرد. نوک کوچکش را آرام به دیواره کوباند به این امید که عقب تر برود و جا بیشتر بشود. هیچ اتفاقی نیفتاد دیوار سر جایش ماند. دوباره نوک زد...نوک زد ...داشت خفه می شد... محکمتر محکمتر نوک زد . نوکش حسابی درد گرفت. اما باز هم محکمتر نوک زد...بعد یک هو... نور پاشیده بود توی چشمش. بعد هوا بود...خفگی رفته بود. گرما هم رفته بود.

خودش را از شکاف دیواره بیرون کشید. هنوز درست و حسابی باورش  نشده بود که از آن تو آمده است بیرون.

 

خبرنگار گفت: تولدتان را تبریک می گویم! امیدوارم زندگیِ سرشار از شادی و خوشبختی را پیش رو داشته باشید.

جوجه با خودش تکرار کرد: شادی...خوشبختی... شادی؟ خوشبختی؟؟

خبرنگار ادامه داد: می شود به چند سوال من پاسخ بدهید؟

جوجه با چشمهای گردش به خبرنگار خیره شده بود و هیچی نمی گفت.

خبرنگار دوباره تکرار کرد: ممکن است؟

جوجه ته دلش از اینکه بیرون آمده خوشحال بود برای همین گفت: بله...بله...ممکن هست...

خبرنگار پرسید: آیا به نظر شما پاهایتان به قدر کافی بزرگ هستند؟

وضبط صوت کوچکش را جلوی نوک جوجه گرفت. جوجه نگاهی به  ضبط صوت انداخت و به آن نوک زد.

خبرنگار خندید و باز تکرار کرد: پاهایتان بزرگ هستند؟

جوجه پای چپش را آرم روی زمین کشید. نمی دانست پاهاش بزرگند یا نه.

گفت: این را... نمی دانم.

خبرنگار جا خورد مکثی کرد و گفت: یک سوال دیگر؛ آیا فکر می کنید نوکتان به قدر کافی محکم هست؟

جوجه بالهای لخت و بی پَرَش را تکانی داد و نوکش را بالا گرفت. نوکش هنوز درد می کرد. خیلی درد می کرد. گفت: نه... محکم نیست.

خبرنگار یک هو از کوره در رفت: محکم نیست؟! چه طور این حرف را می زنی؟ ماکائوها از جمله پرندگانی هستند که محکمترین منقارها را دارند با این حال یک ماکائو هیچوقت نمیتواند مثل یک مرغِ عشقِ صورت قرمز از نوکش استفاده کند اما دارکوب سانان...

جوجه دلش می خواست بپرسد آیا او یک ماکائو هست؟ یا یک مرغ عشق صورت قرمز یا... اما می ترسید.

خبر نگار هنوز داشت راجع به منقار پرندگان مختلف حرف می زد: سهره ی نوک بزرگ با منقار پهن و محکمش دانه ها را به راحتی می شکند...

جوجه خسته شده بود ، نمی دانست خبرنگار چرا اینها را می پرسد.

بعد خبرنگار از پوسته غشائی و اطاقک هوا  پرسیده بود؛ و جوجه هاج و واج نگاهش کرده بود. او هیچ چیزی نمی دانست.

خبرنگار حسابی جا خورده بود. گفت: تو همین الان از توی تخم آمده ای بیرون، آنوقت نمی دانی شالازا چی هست؟ اطاقک هوا را نمی شناسی؟ دیواره آهکی را ندیده ای؟ هان؟

جوجه نگاه کرد. دلش می خواست به انگشتهای خبرنگار که ضبط صوت را چسبیده بود نوک بزند.

تو مطمئنی که یک پرنده هستی؟!... واقعاً که... بیخود دارم وقتم را تلف می کنم!

و ضبتش را توی جیبش گذاشت.

اگر خبرنگار می پرسید چطور تخمش را شکسته و بیرون آمده، او می توانست برایش بگوید. میتوانست از گرمایِ خوبِ آن تو بگوید . از چرخشهای گاه به گاه. از اینکه چیزی را آن بیرون حس می کرد که نمی دانسته چی هست.

جوجه احساس گرسنگی می کرد. سردش هم شده بود. جیک جیک ضعیفی کرد.  دلش برای آن تو تنگ شده بود.

حس می کرد باید دنبال کسی بگردد. کسی که وقتی آن تو بوده گرمش می کرده.با پاهای تُردش جیک جیک کنان می دوید این طرف می دوید آنطرف، انگار کسی را صدا می کرد.اما کسی آنجا نبود.  خبرنگار هم رفته بود.

 هیچ کس نبود.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:32  توسط شيرين  | 

پیامبر

 

 

سنگ بزنیدم

 که من شاعر کوچه های بی پیامبرم

کوچه هایی با دیوارهایی از دشنام

و آسمانی از خاکستر

که ماه اش را هیچ کس به عدالت قسمت نخواهد کرد

سهم شب است به تمامی

 

سنگ بزنیدم

سنگ

سنگ

سنگ

آنقدر که کوهی شوم

که در زهدان غارهایش، وحی می پرورد

 

و من چشم به راهم

شبیه پیامبری که خداش با او حرف نمی زند!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:43  توسط شيرين  |