وای که بعضی حرفها چه خوبند! خود شعرند...
شعری که هم بلاتکلیفی دارد هم بوی علف!
آخر من چه بگویم از این همه لطافت و اینهمه احساس بهار و باران! باران...
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثِ شب.
خود مهتابی تو اصلاً خود مهتابی تو
تازه وقتی که بره مهتاب و
هنوز
شب تنها باید
راه دوری بری تا دم دروازه ی روز-
مث شب گود بزرگی
مثِ شب.
تازه روزم که بیاد
تو تمیزی
مثِ شبنم
مثِ صبح.
تو مثِ مخمل ابری
مثِ بوی علفی
مثِ اون ململ نازک
مث اون ململ مه نازکی:
اون ململ مه
که رو عطر علفا
مثل "بلا تکلیفی"
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات.
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قله ی مغرور و بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی!
من باهارم تو زمین
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارونِ تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه...
(احمد شاملو)
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:54  توسط شيرين
|
بیایید چند تا عکس نشانتان بدهم.
1)

عکس گرفتن از بچه ها کار جالبی هست؛ البته اگر دماغشان را توی لنز دوربین فرو نکنند!
2)

...!
3)

قاصدک ها از اینجا می آیند...
4)

وای...این را ببینید؛ داشت سبزی ها را میخورد...میخورد!
5)

دارم نگاه می کنم و چیزها در من می روید...
------------------------
پ.ن 1) این عکسها را با دوربین 2.0 مگا پیکسلی گرفته ام و قدری هم حجمشان را کم کرده ام. شاید کیفیتشان چندان مطلوب نباشد.
پ.ن2) سلام سمیه! آدرسی از تو ندارم و نمی دانم چطور بگویم سلام و بگویم:"وای چه شعر قشنگی!"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 20:20  توسط شيرين
|
کتاب را آوردم، بخوانم، باشد که رستگار شوم!
ناگهان حکایت دوزخ بود و من وحشت کردم...
ایستادم به نماز، نسیم راه پنجره را پیدا کرد، از من گذشت. مست شدم...
ها ...؟ چی می گفتم؟ چی...؟ چند؟ چند رکعت...
وقتی که نیلوفرم گل داد نا گهان بی انتهایِ چیزی مرا در خود گرفت. احساس کردم در عظمت چیزی غوطه ورم. من گمان کردم آن تویی و نمازِ من ستایشِ نیلوفر است.
سریع الحساب جان! آخر حسابِ چه؟ کتابِ چه؟ شمارشِ چه؟
ما باده پرستیم، نه پیمانه شماریم...
انصاف بده؛ آخر چه طور می شود هم مست بود و هم صلاة ظهر به جا آورد؟
اینهمه قاعده و حکم و آداب...اووه!
من که پاک هاج و واج مانده ام...نشانه ای... نشانه ای بفرست...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:6  توسط شيرين
|