تبليغاتX
قاف

قاف

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

طرح ناتمامی از درخت ها

 

 از میان درخت ها که بگذری...؛ باران که بزند؛ نفست را که عمیق کنی...

دلت می خواهد چیزی با خودت بخوانی. یک چیزی که به درد آن لحظه بخورد. فکر می کنی...

 

قطره قطره بغضِ ابرها

طرح نا تمامی از درختها

شَتک روشنی و بُهتِ من

تا ابد تپیدن انارها

انتظار مبهمِ رسیدن ای

بی قراری و بلوغِ باغ ها

[ مصرعی که ناتمام مانده است

در سکوت ممتد هجاها...]

 

بعد تازه یاد قافیه ها می افتی. ابرها و درختها...هیچ کدام هم قافیه نیستند!

اصلاً چه اهمیتی دارد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:44  توسط شيرين  | 

دور...نزدیک...دور...نزدیک...

 

_ خانه من از همه جای دنیا دور است.

بالای یک کوه...بالای درخت ها... همه را از اینجا نگاه میکنم. دست دراز نمی کنم. چیزی نمی خواهم. نگاه می کنم.

باد عمیق تر می وزد. نگاه می کنم . می روم...

خانه؟ هه!

نگاه...نگاه...نگاه می کنم.  

می دانی چی هست؟ خنده  ام می گیرد...همه اش خنده ام می گیرد.

 

_ دور می ایستی که خوب تماشا کنی؛ قاطیِ درخت نمی شوی، با کوه یکی نمی شوی.

نزدیک که بیایی می چسپد به صورتت، آنوقت دیگر نمی توانی نگاه کنی. نمی توانی.. آنوقت...آنوقت...

اوووه...

­_ کوه بچسپد به صورتت؟! هه...

 _ آنقدر هام خنده دار نیست،...

(می چسپد بیخِ گلویت!)

_ چی گفتی زیر لب؟

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:45  توسط شيرين  | 

 

 

دستهای یخ کرده ام را  قاطی انارها می کنم.

انارهای این پاییز هم که مزه  بغض می دهد.

اوووه....

برگ ها بریزند چه تنها می شوم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:54  توسط شيرين  |