تماشاي اين سبز شدن ها آنقدر ذوق زده ام ميكند كه... كه...
گمانم همه همينطوراند.وقتي چيز خوب و لذت بخشي پيدا ميكنند ميخواهند آنرا به همه نشان دهند و ديگران را هم در آن شريك كنند.
اما شايد قدري غم انگيز و مضحك به نظر بيايد اگر ديگران چندان از آن كيفور نشوند!
كاش بتوانم همه شوق و شگفتي ام به ديگري بسپارم... "همچنان كه آتش سيگار را ؛ وبا اين كار افروخته ترش مي سازند." (؟)
ببين! اين شاخه ها كه تا چند وقت قبل،خشك و تيره بودند ... حالا چطور پر از جوانه هاي سبز شده اند!
اه...كلمات بي فايده اند! تمام شور من را جويده و بي خاصيت مي كنند! همين سطر بالا، تمام شكوه درخت را از آن گرفته است.
بايد كلمات را رها كنم و فقط نگاه كنم.
اما آخر چطور ؟ چطور ميشود از شوق و التهاب لبريز بود و تنها سكوت كرد؟
....
----------------------------------
چه عاشق است كه فرياد دردناكش نيست؟
چه مجلس است كزو هاي و هو نمي آيد؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:51  توسط شيرين
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:27  توسط شيرين
|

روسري را از بالاي سرم گره مي زنم و با يك سطل كف و چند تا دستمال بزرگ از نردبان بالا مي روم.
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
پرده هاي توري سفيد كه بوي تميزي مي دهند و گلدان هاي كوچك پامچال. چه خوب اند!
من پر از مستي مي شوم و براي دلتنگي ام آواز مي خوانم...
گيسوانت آبشاران، زلف جنگل زير باران...
ممم...م...
بقيه اش را يادم نيست. با دهان بسته آهنگ اش را مي نوازم!
...
حالا ...حالا...همه چيز مرتب و تميز شده است. كتابها ديگر وسط اتاق نيستند. خرده ريز ها را جمع كرده ام.
همه چيز درست سرجاي خودش هست...خودِ خودش!
...
اما...من؟ سرجاي خودم هستم؟...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:10  توسط شيرين
|
- چقدر طول می کشد این قلمه ها ریشه بزنند؟
- شاید یک هفته...نمیدانم
گرده هاشان توی هوا پخش می شود؛ عطسه ام می گیرد.
- چه بویی دارند اینها!
- بومادران اند خوب!
پیشِ چشم من ریشه میزنند و سبز می شوند . نگاهشان میکنم و پژمردیگیشان را می بینم.
هرچیزی را که نگاه می کنی چیزی از مرگ و زوال می ترساندت. ترس،ترسِ واقعی. نمی توانی زمینش بزنی، باطلش کنی. به آن بخندی، بگویی تو دروغی.
فقط میتوانی سعی کنی که به خاطرش نیاوری!
به خاطرش نیاوری...
باران می بارد و من به شکفتن فکر میکنم ؛ و بهاری که در راه است. فقط.
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
و به غنچه هایی با ساق های لاغرِ کم خون...
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:19  توسط شيرين
|