گوشه دنجي را مي جويم. دنج تر از قاف و گم تر از قافيه ي شعر هايم. مي نشينم.بست!
چهل روز و چهل شب ،هيچ باراني نباريد. پيشگو ابرها را نشانِ مردم داد: به زودي...همين روزها...
مردم ديگر باور نمي كردند.
پيشگو فرياد زد: ابرها، ابرهاي خاكستري...
كسي بغض اش را با پوزخندي فرو داد: نه! ابري نيست. اين خودِ خودِ آسمان است . تيره و خاكستري.
دکمه را فشار می دهم و فوران صدا...
ايلك باهار گلدي، دورنا لار گلدي، تكجه سن گليپ چيخمادين هاردا قالميسان؟
(بهار آمد، درناها برگشتند...(؟)... تو كجا مانده اي ؟)
آخر كدام ابريست كه براي گريستن چله بنشيند؟ عاشيق را صدا زدند. گفتند غمگين ترين آوازت را بخوان شايد ببارد.
چهل روز روشني روزهامان فداي تو
ابركِ تيره
نعره ي رعد ات، وحشتِ كودكانمان
ابركِ تيره
بغض ات را بشكن، يك قطره بفشان
ابركِ تيره
مردم گريه شان گرفت.از همه بيشتر پيشگو.
چهل ساعت، چهل روز، چهل سال...كسي چه ميدانست. چهل روز گذشته بود و هيچ خبري نبود.
سرخ پوستها كمان بر ميدارند، بالاي كوه ميروند، به ابرها تير مي اندازند من اما گوشه دنجي را مي جويم.
آسمان دست در گردن كوه دارد. تا پشت غرور كوه ها را نديده اي به خلوت اشك هاش راهت نمي دهد.
باران سبك شده اما برف پاكن هنوز چپ و راست مي رود . صداي آكاردئون مي آيد. قامت كوتاهي آنسوتر، كاپشن سياه تنش هست و سرش را روي سازش خم كرده . سر در نمي آورم چه ميخواند. اما دلم قاطيِ صدايش مي شود. برف پاك كن مي ايستد. او اما آن دورها با حركت آكاردئون اش هنوز چپ و راست مي شود .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:10  توسط شيرين
|
آه! چه كسي ذهن مرا از تنگناي زنجيرهاي منطق خواهد رهانيد؟ همين كه به بيان صادقانه ترين احساسم مي پردازم از مفهوم واقعي خود به دور مي افتد و تحريف مي شود. (مائده هاي زميني /ژيد)
تا چه حد صادق بوده ام؟ آيا اين كاري هست كه دلم مي خواسته انجامش بدهم؛ يا خواست و خوش آمد ديگران به نوعي باعث اش شده؟ چقدر ناخالصيِ مراعات و وسواس قاطي رفتارم هست؟
اين ها سوال هايي اند كه اغلب از خودم مي پرسم. گاهي فكرهاي وحشتناكي به كله ام ميزند؛ گمان ميكنم حتي وقتي كه اداي هيچ كس را در نمي آوريم وخودِ خودمان هستيم ... آنوقت هم داريم ادايِ خودمان را در مي آوريم!
"من از رنگِ نارنجي بدم مي آيد. دير عصباني مي شوم اما زود مي رنجم. بلند پرواز و رك گو هستم!"
خودت را در چهار جمله خلاصه مي كني و از آن به بعد ديگر اداي خودت را در مي آوري. اداي كسي را كه از رنگ نارنجي بدش مي ايد، دير عصباني مي شود اما زود مي رنجد...
"دستهاي آلوده" سارتر را ميخواندم، پر هست از چيزي شبيه همين وحشت:
هوگو : ...گوش كنيد! پدر خانواده ابدا يك پدر خانواده حسابي نيست. آدمكش ابدا يك آدمكش حسابي نيست. همه شان ادا در مي آورند. مي فهمي؟... برايتان مي گويم كه همه اين چيزها دلقك بازي است. (ناگهان سكوت ميكند) اين هم دلقك بازي است. همه چيز! همه اين چيزهايي كه الان براتان گفتم. شايد خيال مي كنيد من نوميدم؟ ابدا من دارم اداي نوميدي را در مي آورم. يعني ممكن است آدم ازش خلاص بشود؟
ژسيكا: مي آيي برويم خانه يا نه؟
هوگو : صبر كن. نه . نمي دانم...چطور مي شود گفت كه مي خواهم يا نمي خواهم؟
ژسيكا: (يك گيلاس ديگر مي ريزد) پس بگير!
...
چطور مي شود گفت كه من مي خواهم يا نمي خواهم؟ وقتي دستت به اين "من" نمي رسد، وقتي صميمي ترين لايه هاي وجودت هم تصويري از تو اند نه خودِ تو...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:15  توسط شيرين
|