میزها و دیوارها
دوست داشتن تو دشوار است،
آنچنان كه من دوست مي دارم.
كه هوا از عشق تواَم رنج مي دهد
دل و كلاهم را.
(لوركا)
اين روزها شبيه يك بستني قيفي وارفته روي آسفالت داغ شده ام. حالا چرا قيفي؟ هه...چه مي دانم!
برگ هاي ياس كدر و سوخته اند؛ آفتابگردان ها گل نداده خشك شده اند. دلم براي برگ ها مي سوزد.
يك عالمه انجير روي اين درخت هست. نرسيده اند هنوز. يكي اش را كه كمي زرد و پخته تر است سوا مي كنم و مي چينم. نصف اش را مي خورم، نصف ديگرش اما كالِ كال است.
امروز با ترس و تعجب چيزهايي را كه ديشب توي دفترم نوشته ام را مي خوانم. اينها را من نوشته ام؟
"بغض ها و ترس ها مرا فتح كرده اند. صبحي به مرگ فكر مي كردم و اين برايم خوش آيند بود."
"آرزو كردم تاريكي مطلق مرا در بر بگيرد. آن نورِ بي رمقِ دلگير، خسته و مأيوسم كرده بود.
تابستانِ گذشته برق ها زياد مي رفت. كاش حالا هم برود... صداي تلويزيون،لامپ حياط،...نورهاي مزاحم اذيتم مي كنند."
"همه چيز عذابم مي دهد. گرد و خاكي كه از پنجره وارد اتاقم شده و روي همه چيز نشسته اعصابم را به هم مي ريزد. صندلي هاي اتبوس تختِ شكنجه اند. يخه لباسم به طناب دار مي ماند. گرما از همه بدتر است. "
من اينطور نيستم...لا اقل حالا...اين ها را اگر چند سال پيش نوشته بودم تعجبي نداشت. اما حالا...؟ تلخ شده ام. شبيه آن وقت ها كه در كوير بودم.
بايد برگردم؛بنشينم مقابل نيچه. ها...خودش هست!
سبيل كلفت خيالي ام را تاب مي دهم و مشتم را توي هوا تكان ميدهم:
"دست ام،دستِ يك ديوانه است؛ واي بر همه ميزها و ديوارها و هر آنچه جايي براي نقش بندي و پريشان نگاريِ ديوانه وار داشته باشد!"
آآخ... ميزِ سفتِ مزخزف! انگشتهايم را باز و بسته مي كنم .
هه! بگذريم...
