دستم را دراز مي كنم تا خودكار را از روي ميز بردارم. چشمم به ليمويي مي افتد كه چند روز پيش با خودم آورده بودم تا بويش كنم. عطرش مست مي كند آدم را!
حالا خشك و كوچك شده است. بو مي كنم اش...هيچ بويي نمي دهد
بو مي كنم اش...هيچ بويي نمي دهد
بو مي كنم اش...هيچ بويي نمي دهد
بالا مي گيرم ،جلوي چشمهايم. نگاه اش مي كنم با شوق وترديد.
شبيه جام شرابي كه تا ته سر كشيده باشي اش!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:34  توسط شيرين
|
زيرانداز را پهن مي كنم و دمپايي هاي آبي پلاستيكي ام را در مي آورم. هميشه به اينجا كه ميرسم "اخلع نعليك" به يادم مي آيد.
اينك اين من پروردگار تو ام، و تو در محضر مني، پس كفشت را بكن...
دو زانو مي نشينم مقابل ماه. اين بالا فقط دست ماه به من ميرسد.
***
مي خواستم صداي خدا را بشنوم. گوشهايم را تيز كردم...صداي ماشين ها،صداي دزدگير،صداي به هم خوردن دو چيز، گوشهايم را تيز كزدم...
بعد از آن دورها صداي آكاردئون شنيدم...به دلم نشست. ها همين است!
همان نوازانده دوره گرد هست.هميشه همين آواز را مي خواند هيچوقت سر درنياوردم چه ميخواند فقط يك جايي اش هست كه صدايش اوج مي گيرد: "خدايا...خدايا" . "يا" اش را مي كشد. فقط همين را مي فهمم. و اگر بخواهم زير لب زمزمه اش كنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط شيرين
|