خمار صد شبه دارم
گاهي وقتها همه شوق و شگفتي ات با يك جوابِ سرد و سنگين ،ناگهان ...هه...
ناتانائيل من به تو شوق را خواهم آموخت!
..
دلم براي همه يك هو تنگ مي شود،براي دوستان گذشته ام كه حالا بي خبر مانده ام ازشان.
ميگويم: سحر تو خيلي خوب بودي. دلم حسابي برايت تنگ شده! هنوز هم وقتي ميروي دستشويي با خودت سوت ميزني؟ آنهم چي؟ ! از كرخه تا راين!
دلم مي خواست همه دنيا را تنگ توي بغل ام بگيرم...
دنيايي كه مرا از خودش جدا مي كند. و دوست داشتن ام را پس مي زند.
پاييز توي كوچه راه مي رود ....كسي چشم به راه كسي نيست. تنها هياهويي كه برپا ميشود فروشگاه هاي حراج پاييزه اند.
تنها به تماشاي درختهاي سرخ مي روم.آخر همه عجله دارند، همه سرشان شلوغ است،وقت ندارند، حوصله ندارند...همه چيز براي همه عادي هست.
كت و شلوارهاي متحرك با چترهاي سياهشان كه شبيه دهن كجي به ابرها هست! آدم هاي زرنگ...
آدمهاي بي حوصله ي گم شده توي دود سيگار...خميازه هاي كشدار...اگر همه باران هاي دنيا را هم توي صورتشان بپاشي، چرتشان پاره نمي شود!
...
امروز شنيدم كه چند نفر ديگر از آنفولانزا مرده اند.
چرا هيچ كس از سرحد شوق و مستي نمي ميرد؟
باران و آسمان و درخت ، قرمه سبزي مادر،گرمي يك سيب... آدمهايي كه هيچ چيز ذوق زده شان نمي كند!
فقط بچه هاي كوچك اند كه مي فهمند.
بابت شعر نصف و نيمه اي كه برايشان مي خواني ، يا يك نقاشي كج و كوله اي كه توي دفترشان مي كشي، دنيا را از جيغ و ويغ شادي شان روي سرشان مي گذارند.
ناتانائيل ما شوق هامان را كجا ، كي جا گذاشته ايم؟
ناتانائيل قلب من دارد مي تركد...
چرا كسي فرياد نميزند
قبيله مست ها كجا كوچ كرده اند؟ آنهايي كه سر و صداي بازار و ضرب چكش ها هم مست و رقصانشان مي كند.
ديوانه ها ، مجنون ها، وحشي ها، جنگلي ها... واي ناتانائيل ما چقدر متمدن شده ايم!
سراغ هر ديوانه اي كه ميروم عاقل شده است.
اصلا ول كنيم اينها را. تا كي ميخواهي از اين و آن بپرسي شرابخانه كجاست؟ بيا برويم كنج دلمان بنشينيم براي خودمان شعر بخوانيم. بيا ناتانائيل... من چاي مي آورم تو هم مولانا را بياور.

