تبليغاتX
قاف

قاف

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

خمار صد شبه دارم

گاهي وقتها همه شوق و شگفتي ات با يك جوابِ سرد و سنگين ،‌ناگهان ...هه...

ناتانائيل من به تو شوق را خواهم آموخت!

..

دلم براي همه يك هو تنگ مي شود،‌براي دوستان گذشته ام كه حالا بي خبر مانده ام ازشان.

ميگويم: سحر تو خيلي خوب بودي. دلم حسابي برايت تنگ شده! هنوز هم وقتي ميروي دستشويي با خودت سوت ميزني؟ آنهم چي؟ ! از كرخه تا راين!

دلم مي خواست همه دنيا را تنگ توي بغل ام بگيرم... 

دنيايي كه مرا از خودش جدا مي كند. و دوست داشتن ام را پس مي زند.

پاييز توي كوچه راه مي رود ....كسي چشم به راه كسي نيست. تنها هياهويي كه برپا ميشود فروشگاه هاي حراج پاييزه اند.

تنها به تماشاي درختهاي سرخ مي روم.آخر همه عجله دارند، همه سرشان شلوغ است،وقت ندارند، حوصله ندارند...همه چيز براي همه عادي هست.

كت و شلوارهاي متحرك با  چترهاي سياهشان  كه شبيه  دهن كجي به ابرها هست! آدم هاي زرنگ...

آدمهاي بي حوصله ي گم شده توي دود سيگار...خميازه هاي كشدار...اگر همه باران هاي  دنيا را هم توي صورتشان بپاشي، چرتشان پاره نمي شود!

...

امروز شنيدم كه چند نفر ديگر از آنفولانزا مرده اند.

چرا هيچ كس از سرحد شوق و مستي نمي ميرد؟

باران و آسمان و درخت ، قرمه سبزي مادر،گرمي يك سيب... آدمهايي كه هيچ چيز ذوق زده شان نمي كند!

فقط بچه هاي كوچك اند كه مي فهمند.

بابت شعر نصف و نيمه اي كه برايشان مي خواني  ، يا  يك نقاشي كج و كوله اي كه توي دفترشان مي كشي، دنيا را از جيغ و ويغ شادي شان روي سرشان مي گذارند.

ناتانائيل ما شوق هامان را كجا ، كي جا گذاشته ايم؟

ناتانائيل قلب من دارد مي تركد...

چرا  كسي فرياد نميزند

قبيله مست ها كجا كوچ كرده اند؟  آنهايي كه  سر و صداي بازار و ضرب چكش ها هم  مست و رقصانشان مي كند.

ديوانه ها ، مجنون ها، وحشي ها، جنگلي ها... واي ناتانائيل ما چقدر متمدن شده ايم!

سراغ هر ديوانه اي كه ميروم عاقل شده است.

اصلا ول كنيم اينها را. تا كي ميخواهي از اين و آن بپرسي شرابخانه كجاست؟ بيا برويم كنج دلمان بنشينيم براي خودمان شعر بخوانيم. بيا ناتانائيل... من چاي مي آورم تو هم مولانا را بياور.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:18  توسط شيرين  | 

عمري دگر ببايد...

و اين منم

 

  • و اين منم! در آستانه فصلي سرد، با ليوان چاي آبي ام !

 

  • روده بر مي شوم از خنده!بي سوادِ كوچولوي من  "خيالِ خام پلنگ..." را "خيالِ خانوم  پلنگ" مي خواند!

 

  • بابا صدايم ميكند. ميروم مي بينم ناهار را آماده كرده است. ميگويد:"تو فقط دستهاتو بشورُ بيا." دستهايم را  شستم و رفتم. غذا را توي قابلمه هاي كوچك گرم كرده و سالاد خيار و گوجه هم درست كرده، قطعات خيلي درشت بعلاوه يك عالمه پياز! (البته كه تا تهش را ميخورم!)

مي گويد: " يادم رفت توش فلفل بريزم!"

-          چه فلفلي؟

-          فلفل سياه

-          توي سالاد؟؟!

-          آره! خيلي خوب مي شه!

 

  •  انجير ها را ! ميان برگهاي نيم زرد ، چند تا ميوه هنوز كال مانده اند!

 

  •  دیروز باز نامه هاي سهراب را ميخواندم.

ميان اين روز ابري، من ترا صدا زدم. من ترا ميان جهان صدا خواهم  كرد. و چشم به راه صدايت خواهم بود. و در اين دره تنهايي، تو آب روان باش و زمزمه كن. من خواهم شنيد.

 

  • باران لاي موهايم گير كرده است.

هرچه موهايم را شانه كردم

ديگر هيچوقت  صاف نشد...

 

  • همچنان نامجو:

عمري دگر ببايد بعد از وفات مارا

كين عمر طي نموديم

اندر اميدواري

اندر اميدواري...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:0  توسط شيرين  | 

در شبٍ باران...

در شبِ باران به خاک ریخته گاهی

بوسه ابری که دل سپرده به ماهی

 

فاضل نظری

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:48  توسط شيرين  | 

پونز

اي خاطره ات پونز

نوك تيز ته كفشم

اين صندل رسوايي

اين صندل رسوايي...

 

 

--------------------------------------

پانوشت:اولين بار آن وقت ها كه آلبوم "ترنج" نامجو تازه در آمده بود، "رو سر بنه به بالين" اش را شنيده بودم و خيلي مايل بودم يقه خواننده اش را بگيرم  وسرش  فرياد بزنم: خفه شو! 

آخر آدم وقتي تصور مي كند مولانا اين شعر را در چه وضعيتي گفته و چه حسي پشتش بوده بعد اين را مي شنود... بيشتر به يك جور پوزخند شبيه است. چطور مي شود  با ريتم و قر و اطوار اين شكلي به  كسي خطاب كرد : "تركِ من خرابِ شبگرد مبتلا كن!"

بعد از آن "همراه شو عزيز" و خود "ترنج" را شنيده  بودم و البته از اين دوتا بدم نيامده بود.

گذشت و گذشت تا حالا كه همه آلبوم ها و كارهايش يكجا به دستم رسيد.

واي خداي من!  تنها تركيبي كه براي توصيف اينها مي توانم به كار ببرم "ديوانه بازي هاي گُل درشت" هست!يغور و شلخته! مستي و ديوانگي كه پر از ظرافت  باشد البته كه  ته قشنگي هست...يك جوري كه همه چيزها را از چهارچوب  و جاي اصليشان بيرون مي كشي ، با اين وجود چيزي كه حاصل مي شود سبكي رهايي و زيبايي هست.

اما خب ميان اينهمه چيزهايي هم پيدا كردم كه خوش آيند بود. مثلا "هيچ" اش: بنگر به جهان چه طرح بربستم، هيچ...ايني كه حالا دارم مي شنوم هم خيلي  قشنگ هست، "شيوه نوشين لبان".

و اين "پونز" كه چشمم را گرفته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:41  توسط شيرين  | 

گرسنگی!

احساسِ تشنه اي را دارم كه از بي آبي به نوشيدن آب شور دريا مجبور شده!

يا گرسنه اي كه از بي غذايي به خوردن گوشت مرده تن داده باشد!

زندگي به چه بهايي؟

آن هم من كه فريادهاي مستانه قلبم گوش فلك را كر كرده بود كه:

" من نور خورم كه قوت جان است!"

زندگي به چه بهايي؟ زندگي آيا تا چه حد ارزشمند است كه بابتش...

گفتي :‌ هميشه ايده آل هايمان را تقليل مي دهيم تا دست يافتني تر شوند!

كاستن و كاستن و كاستن... تا كجا آخر؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:32  توسط شيرين  |