تبليغاتX
قاف

قاف

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

خمار صد شبه دارم

گاهي وقتها همه شوق و شگفتي ات با يك جوابِ سرد و سنگين ،‌ناگهان ...هه...

ناتانائيل من به تو شوق را خواهم آموخت!

..

دلم براي همه يك هو تنگ مي شود،‌براي دوستان گذشته ام كه حالا بي خبر مانده ام ازشان.

ميگويم: سحر تو خيلي خوب بودي. دلم حسابي برايت تنگ شده! هنوز هم وقتي ميروي دستشويي با خودت سوت ميزني؟ آنهم چي؟ ! از كرخه تا راين!

دلم مي خواست همه دنيا را تنگ توي بغل ام بگيرم... 

دنيايي كه مرا از خودش جدا مي كند. و دوست داشتن ام را پس مي زند.

پاييز توي كوچه راه مي رود ....كسي چشم به راه كسي نيست. تنها هياهويي كه برپا ميشود فروشگاه هاي حراج پاييزه اند.

تنها به تماشاي درختهاي سرخ مي روم.آخر همه عجله دارند، همه سرشان شلوغ است،وقت ندارند، حوصله ندارند...همه چيز براي همه عادي هست.

كت و شلوارهاي متحرك با  چترهاي سياهشان  كه شبيه  دهن كجي به ابرها هست! آدم هاي زرنگ...

آدمهاي بي حوصله ي گم شده توي دود سيگار...خميازه هاي كشدار...اگر همه باران هاي  دنيا را هم توي صورتشان بپاشي، چرتشان پاره نمي شود!

...

امروز شنيدم كه چند نفر ديگر از آنفولانزا مرده اند.

چرا هيچ كس از سرحد شوق و مستي نمي ميرد؟

باران و آسمان و درخت ، قرمه سبزي مادر،گرمي يك سيب... آدمهايي كه هيچ چيز ذوق زده شان نمي كند!

فقط بچه هاي كوچك اند كه مي فهمند.

بابت شعر نصف و نيمه اي كه برايشان مي خواني  ، يا  يك نقاشي كج و كوله اي كه توي دفترشان مي كشي، دنيا را از جيغ و ويغ شادي شان روي سرشان مي گذارند.

ناتانائيل ما شوق هامان را كجا ، كي جا گذاشته ايم؟

ناتانائيل قلب من دارد مي تركد...

چرا  كسي فرياد نميزند

قبيله مست ها كجا كوچ كرده اند؟  آنهايي كه  سر و صداي بازار و ضرب چكش ها هم  مست و رقصانشان مي كند.

ديوانه ها ، مجنون ها، وحشي ها، جنگلي ها... واي ناتانائيل ما چقدر متمدن شده ايم!

سراغ هر ديوانه اي كه ميروم عاقل شده است.

اصلا ول كنيم اينها را. تا كي ميخواهي از اين و آن بپرسي شرابخانه كجاست؟ بيا برويم كنج دلمان بنشينيم براي خودمان شعر بخوانيم. بيا ناتانائيل... من چاي مي آورم تو هم مولانا را بياور.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:18  توسط شيرين  | 

عمري دگر ببايد...

و اين منم

 

  • و اين منم! در آستانه فصلي سرد، با ليوان چاي آبي ام !

 

  • روده بر مي شوم از خنده!بي سوادِ كوچولوي من  "خيالِ خام پلنگ..." را "خيالِ خانوم  پلنگ" مي خواند!

 

  • بابا صدايم ميكند. ميروم مي بينم ناهار را آماده كرده است. ميگويد:"تو فقط دستهاتو بشورُ بيا." دستهايم را  شستم و رفتم. غذا را توي قابلمه هاي كوچك گرم كرده و سالاد خيار و گوجه هم درست كرده، قطعات خيلي درشت بعلاوه يك عالمه پياز! (البته كه تا تهش را ميخورم!)

مي گويد: " يادم رفت توش فلفل بريزم!"

-          چه فلفلي؟

-          فلفل سياه

-          توي سالاد؟؟!

-          آره! خيلي خوب مي شه!

 

  •  انجير ها را ! ميان برگهاي نيم زرد ، چند تا ميوه هنوز كال مانده اند!

 

  •  دیروز باز نامه هاي سهراب را ميخواندم.

ميان اين روز ابري، من ترا صدا زدم. من ترا ميان جهان صدا خواهم  كرد. و چشم به راه صدايت خواهم بود. و در اين دره تنهايي، تو آب روان باش و زمزمه كن. من خواهم شنيد.

 

  • باران لاي موهايم گير كرده است.

هرچه موهايم را شانه كردم

ديگر هيچوقت  صاف نشد...

 

  • همچنان نامجو:

عمري دگر ببايد بعد از وفات مارا

كين عمر طي نموديم

اندر اميدواري

اندر اميدواري...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:0  توسط شيرين  | 

در شبٍ باران...

در شبِ باران به خاک ریخته گاهی

بوسه ابری که دل سپرده به ماهی

 

فاضل نظری

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:48  توسط شيرين  | 

پونز

اي خاطره ات پونز

نوك تيز ته كفشم

اين صندل رسوايي

اين صندل رسوايي...

 

 

--------------------------------------

پانوشت:اولين بار آن وقت ها كه آلبوم "ترنج" نامجو تازه در آمده بود، "رو سر بنه به بالين" اش را شنيده بودم و خيلي مايل بودم يقه خواننده اش را بگيرم  وسرش  فرياد بزنم: خفه شو! 

آخر آدم وقتي تصور مي كند مولانا اين شعر را در چه وضعيتي گفته و چه حسي پشتش بوده بعد اين را مي شنود... بيشتر به يك جور پوزخند شبيه است. چطور مي شود  با ريتم و قر و اطوار اين شكلي به  كسي خطاب كرد : "تركِ من خرابِ شبگرد مبتلا كن!"

بعد از آن "همراه شو عزيز" و خود "ترنج" را شنيده  بودم و البته از اين دوتا بدم نيامده بود.

گذشت و گذشت تا حالا كه همه آلبوم ها و كارهايش يكجا به دستم رسيد.

واي خداي من!  تنها تركيبي كه براي توصيف اينها مي توانم به كار ببرم "ديوانه بازي هاي گُل درشت" هست!يغور و شلخته! مستي و ديوانگي كه پر از ظرافت  باشد البته كه  ته قشنگي هست...يك جوري كه همه چيزها را از چهارچوب  و جاي اصليشان بيرون مي كشي ، با اين وجود چيزي كه حاصل مي شود سبكي رهايي و زيبايي هست.

اما خب ميان اينهمه چيزهايي هم پيدا كردم كه خوش آيند بود. مثلا "هيچ" اش: بنگر به جهان چه طرح بربستم، هيچ...ايني كه حالا دارم مي شنوم هم خيلي  قشنگ هست، "شيوه نوشين لبان".

و اين "پونز" كه چشمم را گرفته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:41  توسط شيرين  | 

گرسنگی!

احساسِ تشنه اي را دارم كه از بي آبي به نوشيدن آب شور دريا مجبور شده!

يا گرسنه اي كه از بي غذايي به خوردن گوشت مرده تن داده باشد!

زندگي به چه بهايي؟

آن هم من كه فريادهاي مستانه قلبم گوش فلك را كر كرده بود كه:

" من نور خورم كه قوت جان است!"

زندگي به چه بهايي؟ زندگي آيا تا چه حد ارزشمند است كه بابتش...

گفتي :‌ هميشه ايده آل هايمان را تقليل مي دهيم تا دست يافتني تر شوند!

كاستن و كاستن و كاستن... تا كجا آخر؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:32  توسط شيرين  | 

درختها

نكته طلايي 1: نمك هاي محلول در آب احتراق چوب را به تاخير مي اندازند.

زير "نمك هاي محلول در آب" خط مي كشم.

نكته طلايي 2 : بريدن درختان در فصل پاييز  انجام مي شود، چون در پاييز شيره درختان كمتر است...

...

حالا پاييز است!

كتابم را مي بندم و سرم را روي ميز مي گذارم. ميز چوبي با سطح سفيد و صيقل خورده استحاله درخت است.

توي سرم پر از صداي افتادن درخت مي شود.

آدم موجود وحشتناكي است؛ در حاليكه پايه هاي وجودش روي يك جور سنگدلي ناگزير بنا شده است.

چقدر ميز چوبي من عادي و طبيعي به نظر مي رسد، و اين چقدر غم انگيز هست!

من كبوترها را ديده ام كه براي يك وجب جاي بيشتر به جان هم مي افتند و حتي جوجه هاي نورس خودشان را با نوك زدن هاي مكرر مجروح مي كنند.

اين  بي عاطفگي چيزي نيست كه مختص انسان باشد.

من علفهاي هرز را از خاك بيرون كشيده ام، اما بين خود گياهان كمتر چيزي شبيه اين سنگدلي ديده ام. آنها  براي به دست آوردن نور رقابت مي كنند و بيشتر و بيشتر قد مي كشند. ريشه ها شان را تا مي توانند در دل خاك پخش مي كنند اما كدام درختي خم شده است تا علف ترد هرزي را از خاك بيرون بياورد؟!

حالا پاييز است...

توي سرم پر از صداي افتادن درختهايي مي شود كه ...عاشقشان شده ام!

 

 

------------------------------------------

 

 ياد "تنهايي پر هياهو" مي افتم و آن جمله كه هي تكرار مي شد:نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان انديشمند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:12  توسط شيرين  | 

پاييز

مي دانستي غم چقدر قشنگ است؟  دلتنگي ... دلتگي كه  سينه ات را لبريز ميكند.

يك حفره توي قلبت باز مي شود و سرريزِ سرخ و زرد و نارنجي... تمامي ندارد.چشمت به  درختها مي افتد، پاييز مي شود.

حس مي كنم سرما را دوست دارم. ليوان چاي ام پررنگ تر ميشود و عطر تو را مي گيرد و عطر باران را...

 

 

---------------

پ.ن: چه خوب شد كه اين را پيدا كردم! چقدر نوازش دارد.چقدر به درد حال من مي خورد.اين را بشنويد: امليا رودريگز/اولين عشق من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:42  توسط شيرين  | 

شمس من و خداي من...

راديو همه اش از مولانا گفت و شمس . غزل خواند ... غزل خواند...

رفتم آخر ديوان شمس را آوردم و مقالات را و يادداشت هاي خط سوم را.

***

 

من با تو آغاز شدم. آنكه بود،‌من نبودم. تو آمدي و من شدم.

بر من گذشت عشق و من در عقب شدم

واگشت و لقمه كرد و مرا خورد چون عقاب!

و تو شمس من شدي؛ و شعر من شدي، و شراب من شدي و سماع من شدي و خداي من شدي...

پير من و مراد من

درد من و دواي من

فاش بگفتم اين سخن

شمس من و خداي من

كعبه ي من كنشت من

دوزخ من بهشت من

مونس روزگار من

شمس من و خداي من

شمس من و خداي من...

 

چه شادم به دوستي تو- كه مرا چنين دوستي داد. خدا اين دل مرا به تو دهد! مرا چه آن جهان چه اين جهان. مرا چه قعر زمين چه بالاي آسمان.

مقالات

مقصود از وجود عالم ملاقات دو دوست بود كه روي در هم نهند...

مقالات

 

اين خُمي بود از شراب رباني ، سر به گل گرفته...هيچ كس را به اين وقوفي نه.

مقالات

 

 

و من به تو رسيدم. تشنه...تشنه ي تشنه... ملول از صحبت خلق، از حساب عقل... به تو رسيدم شرابِ ناب نامكشوف!

سرمستم و سرمستم و سرمستِ كسي

مي خوردم و مي خوردم از دست كسي

 

اما ..

 چه بر سر خمار خواهد آمد بي شراب؟

چه بر سر باغ بي بهار؟

چه بر سر سيمرغ بي قاف؟

چه بر سر من بي تو؟

 

اكنون وقت رفتن شد!

هر لحظه فراق

هر لحظه بيا

هر لحظه برو...

مقالات

 

 

هيچ كس را معلوم نبود كه او چه كس است و از كجاست. روز پنجشنبه بيس و يكم شوال شمس الدين غيبت نمود. قرب ماهي طلب او كردند، اثري پيدا نشد كه چه شد و به كجارفت!

افلاكي

 

تو رفته اي! تو رفته اي شمسِ ديوا نه من!

 

از شرم بمردم كه نرستم بي تو

بر خواستم از جان چو نشستم بي تو

از دست فراق تو نجَستم بي تو

وز دست فراق خون گرستم بي تو

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:16  توسط شيرين  | 

جان عشاق

 

جان عشاق

 

"جان عشاق" را مي شنوم. ترجيح مي دهم به جاي استفاده از سي دي يا حافظه گوشي ام،‌ آن كاست قديمي را توي ضبط بگذارم.

هماي اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذري بر مقام ما افند

حباب وار براندازم از نشاط كلاه

اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد

جان عشاق را بي نهايت دوست دارم. از سر تا تهش را. همه قطعه ها و آهنگ هايش را همه زير وبم هايش را. به خلوت شبانه ام گره خورده است. پر از خاطره هست براي من ، پر از اوج، پر از مستي،  پر از يك جور غمِ لطيف... و از همه بيشتر همان تصنيف "جان عشاق":

دوش مي آمد و رخساره بر افراخته بود

تا كجا باز دلِ غم زده اي سوخته بود

و همين كافيست تا من نسبت به "پرويز مشكاتيان" بي نهايت احساسِ ارادت و احترام  كنم.

پنجره را مي بندم ، باد و باران  سهم درخت ها مي شود. تلويزيون تشييع جنازه مشكاتيان را نشان مي دهد.

مطربان رفتند وصوفي در سماع

عشق را آغاز هست،‌انجام نيست...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 17:35  توسط شيرين  | 

رفته مي عشق تو اندر رگ و در پي...

دستم را دراز مي كنم تا خودكار را از روي ميز بردارم. چشمم به ليمويي مي افتد كه چند روز پيش با خودم آورده بودم تا بويش كنم. عطرش مست مي كند آدم را!

حالا خشك و كوچك شده است. بو مي كنم اش...هيچ بويي نمي دهد

                                         بو مي كنم اش...هيچ بويي نمي دهد

                                         بو مي كنم اش...هيچ بويي نمي دهد

 بالا مي گيرم ،جلوي چشمهايم. نگاه اش مي كنم با شوق وترديد.

شبيه جام شرابي كه تا ته سر كشيده باشي اش!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:34  توسط شيرين  | 

خدایا...

زيرانداز را پهن مي كنم و دمپايي هاي آبي پلاستيكي ام را در مي آورم. هميشه  به اينجا كه ميرسم "اخلع نعليك" به يادم مي آيد.

اينك اين من پروردگار تو ام، و تو در محضر مني، پس كفشت را بكن...

دو زانو مي نشينم مقابل ماه. اين بالا فقط دست ماه به من ميرسد.

 

***

مي خواستم صداي خدا را بشنوم.  گوشهايم را تيز كردم...صداي ماشين ها،صداي دزدگير،صداي به هم خوردن دو چيز، گوشهايم را تيز كزدم...

بعد از آن دورها صداي آكاردئون شنيدم...به دلم نشست. ها همين است!

همان نوازانده دوره گرد هست.هميشه همين  آواز را مي خواند هيچوقت سر درنياوردم چه ميخواند فقط يك جايي اش هست كه صدايش اوج مي گيرد: "خدايا...خدايا" . "يا" اش را مي كشد. فقط همين را مي فهمم. و اگر بخواهم زير لب زمزمه اش كنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط شيرين  | 

...

جوجه کوچولو نوک می زند به انگشتم. دستم را روی پرهای نرمش می کشم. کرکهای روی گردن اش و بالهایش.

 سرش را از میان انگشتهایم بیرون می آورد و باز نوک می زند.

 

خیال می کردم تو کاشفِ دستهایم باشی!

همیشه جهان پوزخند می زند به بغضهای ما؟!

 

می پرد توی دستم و خودش را در انحنای انگشتهایم جا می کند و چشمهایش را می بندد.

کریستف کلمب کوچولو! کسی آن دورها دارد به اعتمادِ تردِ تو می خندد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:3  توسط شيرين  | 

میزها و دیوارها

دوست داشتن تو دشوار است،

آنچنان كه من دوست مي دارم.

كه هوا  از عشق تواَم رنج مي دهد

دل و كلاهم را.

(لوركا)

اين روزها شبيه يك بستني قيفي وارفته روي آسفالت داغ شده ام. حالا چرا قيفي؟ هه...چه مي دانم!

برگ هاي ياس كدر و سوخته اند؛ آفتابگردان ها گل نداده خشك شده اند. دلم براي برگ ها مي سوزد.

 يك عالمه انجير روي اين درخت هست. نرسيده اند هنوز. يكي اش را كه كمي زرد و پخته تر است سوا مي  كنم و مي چينم. نصف اش را مي خورم، نصف ديگرش اما  كالِ كال است.

امروز با ترس و تعجب چيزهايي را كه ديشب توي دفترم نوشته ام را مي خوانم. اينها را من نوشته ام؟

"بغض ها و ترس ها مرا فتح كرده اند. صبحي به مرگ فكر مي كردم و اين برايم خوش آيند بود."

"آرزو كردم تاريكي مطلق مرا در بر بگيرد. آن نورِ بي رمقِ دلگير، خسته و مأيوسم كرده بود.

تابستانِ گذشته برق ها زياد مي رفت. كاش حالا هم برود... صداي تلويزيون،‌لامپ حياط،...نورهاي مزاحم اذيتم مي كنند."

"همه چيز عذابم مي دهد. گرد و خاكي كه از پنجره وارد اتاقم شده و روي همه چيز نشسته اعصابم را به هم مي ريزد. صندلي هاي اتبوس تختِ شكنجه اند. يخه لباسم به طناب دار مي ماند. گرما از همه بدتر است. "

من اينطور نيستم...لا اقل  حالا...اين ها را اگر چند سال پيش نوشته بودم تعجبي نداشت. اما حالا...؟ تلخ شده ام. شبيه آن وقت ها كه در كوير بودم.  

بايد برگردم؛‌بنشينم مقابل نيچه.  ها...خودش هست!

 سبيل كلفت خيالي ام را تاب مي دهم  و مشتم را توي هوا تكان ميدهم:

"دست ام،‌دستِ يك ديوانه است؛ واي بر همه ميزها و ديوارها و هر آنچه جايي براي نقش بندي و پريشان نگاريِ ديوانه وار داشته باشد!"

آآخ... ميزِ سفتِ مزخزف! انگشتهايم را باز و بسته مي كنم .

هه! بگذريم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19:42  توسط شيرين  | 

اندوهِ مرا بچین که رسیده است!

  آن شب همه داشتند مناظره نگاه مي كردند، هيچ كس ماه را نديد كه كامل است.

یاد آن شبهای دور می افتم:

گفته بودي: ماه را ديده اي امشب؟

گفتم:فقط يك شب كامل است و بقيه شب ها نه.

گفتي: هميشه كامل است!

دلتنگي كه شاخ و دم ندارد! هر چقدر هم كه بغض ات را قورت بدهي و حواست را بدهي به كار و بارَت و نا ديده اش بگيري، باز از يك گوشه اي  بيرون مي زند. شكل  يك  چكه اشكي كه زود با پشت انگشتت جمع و جورش ميكني؛شكل گير كردن نگاه به شاخه هاي انار، شكل يك آواز غمگين با يك عالمه رديف "رفتِ" حسرت بار،كه ناخودآگاه با خودت زمزمه اش مي كني:

يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت

ديوانه اي به دامِ جنونم  كشيد و رفت

پس كوچه هاي قلبِ مرا جست و جو نكرد

اما مرا به عمقِ درونم كشيد و رفت

تا از خيالِ گنگ رهايي رها شوم

بانگي به گوش خواب سكونم كشيد و رفت

بيش از اين نمي توانم چيزي بگويم...يعني نمي خواهم. اينجا "قاف"‌است. دفترچه  جلد مشكي ام نيست.

راست مي ايستم.  نفسم را محكم بيرون ميدهم ، هوووه... نگاهم را از ماه مي گيرم  و راهم را ميروم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:9  توسط شيرين  | 

زمستان است!

 

هوا دلگیر، درها بسته‌، سرها در گریبان‌، دستها پنهان‌،

نفسها ابر، دل ها خسته و غمگین‌،

درختان اسکلت های بلورآجین‌،

زمین دلمرده‌، سقف‌ِ آسمان کوتاه‌،

غبارآلوده مهر و ماه‌،

زمستان است‌!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 2:45  توسط شيرين  | 

سر اومد زمستون

 

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوها لاله زارن

لاله ها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو میکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره

جان جان
يه جنگل ستاره داره

يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره

سر اومد زمستون

شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوها لاله زارن
لاله ها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره

جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره

سر اومد زمستون

شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون

لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور
صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور
توی کوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره

جان جان
يه جنگل ستاره داره

يه جنگل ستاره داره جان جان يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره

جان جان
يه جنگل ستاره داره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:49  توسط شيرين  | 

آبي

 چه مغرورانه آبیست

آسمان

با گردن آویزِ گنجشك بر طناب رخت

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 20:29  توسط شيرين  | 

صنوبری بیخ گرفته در دلم!

 

سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگي

مِي نرود صنوبري بيخ گرفته در دلم

 

استاد ادبياتمان ميگويد صنوبر استعاره از معشوق است؛ مِي نرود را هم مي گويد "مي نرود" يعني نمي رود.

من اما  توي كتاب غزلهاي سعدي كسره "مي" را ديده ام.

خوش دارم خيال كنم يك درخت صنوبر در گلوي شاعر سبز شده و مِي نمي تواند از گلويش پايين برود.

استاد ادبياتمان به خيال من مي خندد: يعني چه؟ درخت در گلويم سبز شده؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:26  توسط شيرين  | 

بغض

 

گوشه دنجي را  مي جويم. دنج تر از قاف و گم تر از قافيه  ي شعر هايم. مي نشينم.بست!

چهل روز و چهل شب ،هيچ باراني نباريد. پيشگو ابرها را نشانِ مردم داد: به زودي...همين روزها...

مردم ديگر باور نمي كردند.

پيشگو فرياد زد: ابرها، ابرهاي خاكستري...

كسي  بغض اش را با پوزخندي فرو داد: نه! ابري نيست. اين خودِ خودِ آسمان است . تيره و خاكستري.

دکمه را فشار می دهم و فوران صدا...

ايلك باهار گلدي، دورنا لار گلدي، تكجه سن گليپ چيخمادين هاردا قالميسان؟

(بهار آمد، درناها  برگشتند...(؟)... تو كجا مانده اي ؟)

آخر كدام ابريست كه براي گريستن چله بنشيند؟ عاشيق را صدا زدند. گفتند غمگين ترين آوازت را بخوان  شايد ببارد.

 

چهل روز روشني روزهامان فداي تو

ابركِ تيره

نعره ي رعد ات، وحشتِ كودكانمان

ابركِ تيره

بغض ات را بشكن، يك قطره بفشان

ابركِ تيره

مردم گريه شان گرفت.از همه بيشتر پيشگو.

چهل ساعت، چهل روز، چهل سال...كسي چه ميدانست. چهل روز گذشته بود و هيچ خبري نبود.

سرخ پوستها كمان بر ميدارند، بالاي كوه ميروند، به ابرها تير مي اندازند من اما گوشه دنجي را مي جويم.

آسمان دست در گردن كوه دارد. تا پشت غرور كوه ها را نديده اي به خلوت اشك هاش راهت نمي دهد.

باران سبك شده اما برف پاكن هنوز چپ و راست مي رود . صداي آكاردئون مي آيد. قامت كوتاهي آنسوتر، كاپشن سياه تنش هست و سرش را روي سازش خم كرده . سر در نمي آورم چه ميخواند. اما دلم قاطيِ صدايش مي شود.  برف پاك كن مي ايستد.  او اما آن دورها با حركت آكاردئون اش هنوز چپ و راست مي شود .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:10  توسط شيرين  | 

خودِ خوم

آه! چه كسي ذهن مرا از تنگناي زنجيرهاي منطق خواهد رهانيد؟ همين كه به بيان صادقانه ترين احساسم مي پردازم از مفهوم واقعي خود به دور مي افتد و تحريف  مي شود.  (مائده هاي زميني /ژيد)

 

تا چه حد صادق بوده ام؟  آيا اين كاري هست كه دلم مي خواسته انجامش بدهم؛ يا  خواست و خوش آمد ديگران به نوعي باعث اش شده؟ چقدر ناخالصيِ مراعات و وسواس  قاطي رفتارم هست؟

اين ها سوال هايي اند كه اغلب از خودم مي پرسم. گاهي فكرهاي وحشتناكي به كله ام ميزند؛ گمان ميكنم حتي وقتي كه اداي هيچ كس را در نمي آوريم وخودِ خودمان هستيم ... آنوقت هم  داريم ادايِ خودمان را در مي آوريم!

"من از رنگِ نارنجي بدم مي آيد. دير عصباني مي شوم اما زود مي رنجم. بلند پرواز و رك گو هستم!"

خودت را در چهار جمله خلاصه مي كني و از آن به بعد ديگر اداي  خودت را در مي آوري. اداي كسي را كه از رنگ نارنجي بدش مي ايد، دير عصباني مي شود اما زود مي رنجد...

"دستهاي آلوده" سارتر را ميخواندم، پر هست از چيزي شبيه همين وحشت:

هوگو : ...گوش كنيد! پدر خانواده ابدا يك پدر خانواده حسابي نيست. آدمكش ابدا يك آدمكش حسابي نيست. همه شان ادا در مي آورند. مي فهمي؟... برايتان مي گويم كه همه اين چيزها دلقك بازي است. (ناگهان سكوت ميكند) اين هم دلقك بازي است. همه چيز! همه اين چيزهايي كه الان براتان گفتم. شايد خيال مي كنيد من نوميدم؟ ابدا من دارم اداي نوميدي را در مي آورم. يعني ممكن است آدم ازش خلاص بشود؟

ژسيكا: مي آيي برويم خانه يا نه؟

هوگو : صبر كن. نه . نمي دانم...چطور مي شود گفت كه مي خواهم يا نمي خواهم؟

ژسيكا: (يك گيلاس ديگر مي ريزد) پس بگير!

...

چطور مي شود گفت كه من  مي خواهم يا نمي خواهم؟ وقتي  دستت به اين "من" نمي رسد، وقتي صميمي ترين  لايه هاي وجودت هم تصويري از تو اند نه خودِ تو...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:15  توسط شيرين  | 

کلمات

تماشاي اين سبز شدن ها آنقدر ذوق زده ام ميكند كه... كه...

گمانم همه همينطوراند.وقتي چيز خوب و لذت بخشي پيدا ميكنند ميخواهند آنرا به همه نشان دهند و ديگران را هم در آن شريك كنند.

اما شايد قدري غم انگيز و مضحك به نظر بيايد اگر ديگران چندان از آن كيفور نشوند!

كاش بتوانم همه شوق و شگفتي ام  به ديگري بسپارم... "همچنان كه آتش سيگار را ؛ وبا اين كار افروخته ترش  مي سازند." (؟)

ببين! اين شاخه ها كه تا چند وقت قبل،‌خشك و تيره بودند ... حالا چطور پر از جوانه هاي سبز شده اند!

اه...كلمات بي فايده اند! تمام شور من را جويده و بي خاصيت مي كنند! همين سطر بالا، تمام شكوه  درخت را از آن گرفته است.

 بايد كلمات را رها كنم و  فقط نگاه كنم.

اما آخر چطور ؟ چطور ميشود از شوق و التهاب لبريز بود و تنها سكوت كرد؟

....

 

 

----------------------------------

 

 چه عاشق است كه فرياد دردناكش نيست؟

چه مجلس است كزو هاي و هو نمي آيد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:51  توسط شيرين  | 

نگاه کن!

  درخت انجير

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:27  توسط شيرين  | 

خانه تکانی

 

 

روسري را از بالاي سرم گره مي زنم  و با يك سطل كف و چند تا دستمال بزرگ از نردبان بالا مي روم.

 

من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام

و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام

 

پرده هاي توري سفيد كه بوي  تميزي مي دهند و گلدان هاي كوچك پامچال. چه خوب اند!

من پر از مستي مي شوم و براي دلتنگي ام آواز مي خوانم...

 

گيسوانت آبشاران، زلف جنگل زير باران...

ممم...م...

بقيه اش را يادم نيست. با دهان بسته آهنگ اش را مي نوازم!

...

 

حالا ...حالا...همه چيز مرتب و تميز شده است. كتابها ديگر وسط اتاق نيستند. خرده ريز ها را جمع كرده ام.

همه چيز درست سرجاي خودش هست...خودِ خودش!

...

اما...من؟ سرجاي خودم هستم؟...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:10  توسط شيرين  | 

از بن هر برگی وهمی آویزان...

 

-  چقدر طول می کشد این قلمه ها ریشه بزنند؟

-  شاید  یک هفته...نمیدانم

گرده هاشان توی هوا پخش می شود؛ عطسه ام می گیرد.

 - چه بویی دارند اینها!

-  بومادران اند خوب!

پیشِ چشم من ریشه میزنند و سبز می شوند . نگاهشان میکنم و پژمردیگیشان را می بینم.

هرچیزی را که نگاه می کنی چیزی از مرگ و زوال می ترساندت. ترس،ترسِ واقعی. نمی توانی زمینش بزنی، باطلش کنی. به آن بخندی، بگویی تو دروغی.

فقط میتوانی سعی کنی که به خاطرش نیاوری!

به خاطرش نیاوری...

باران می بارد و من به شکفتن فکر میکنم ؛ و بهاری که در راه است. فقط.

 

 و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

و به غنچه هایی با ساق های لاغرِ کم خون...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:19  توسط شيرين  | 

بی برگی دست

 

 

بو کن هوا رو...هومم.. ته ته هاش بوی باهارو میده.

وقتی بارون بزنه رو تن جوونه ها... بوی درختا و علفای خیس...مس میکنه آدمو!

درختا...درختا بیدار می شن ...

 کلی حرف دارم باهات،بیدار شو ...بوکن هوا رو...

اون چنارا یادت هس؟ باد میون برگاشون میپیچید و خش خش می کرد. گفتی صدای خداس؛ داره باهامون حرف میزنه!

گفتم آره! خدامون حسابی پُرحرفه!

گفتی: صدای چک چک بارون؟

گفتم: صدای پای تو

صدای پای تو که همیشه داری می ری...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:45  توسط شيرين  | 

در سکوت

 

پای کدام چشمه

یک لاقبایِ شعرم جا ماند؟

 

حالا چطور صدا کنم تو را؟

...

تقصیر من نیست که چشمهام نوک انگشتهام اند

تقصیر ماه نیست

 تقصیر تو بود که گفتی: تماشا کن!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:31  توسط شيرين  | 

نه پر دارم که بگریزم، نه بالم میکند یاری

 

مثالِ بازِ رنجورم زمین بر، من ز بیماری

نه با اهلِ زمین جنسم، نه امکان است طیاری

چو دستِ شاه یاد آید فتد آتش به جانِ من

نه پر دارم که بگریزم، نه بالم میکند یاری

الا ای باز مسکین تو میان جغدها چونی؟

نفاقی کرده ای گر عشق رو بستی به ستاری!

مولانا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:9  توسط شيرين  | 

...

 

مداد میان انگشتهایم...  خمیازه واژه ها ...

اوووه ... چه حوصله ای می خواهد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 19:47  توسط شيرين  | 

و این بلندترین شب...

و این بلندترین...بلندرین  شب...اگر انار نباشد؟

...

حالا انار هست؛ کنار حافظی که غمگین ترین شعرهاش را می خواند!

 

گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 10:54  توسط شيرين  | 

مائده های زمینی و مائده های تازه

 

  •     ناتانائیل همچنان که می گذری، به همه چیز نگاه کن، و در هیچ جا درنگ مکن.

 

  •     سبکبار شو. مگذار سنگینی سبکترین خاطره ی گذشته تو را در بند کشد.

 

  •      "خود را بشناس". این اصل اخلاقی به همان اندازه که زشت است، زیان آور نیز هست. کسی که به بررسی خود می پردازد، مانع تحول خویش می شود.

کرم پیله ای که در پی شناسایی کامل خود باشد هرگز پروانه نخواهد شد. ...

زیرا آدمی به همان صورتی که خود را یافته است می ماند و از آن پس دربند آن است که همانند خود بماند.  وفادار ماندن به خویش... ترس از تناقض گویی....

 

  •       آنچه بخواهی در وجود خویش حفظ کنی رو به زوال می رود. 

 

  •      آنچه نتوانی ببخشی مالک تو می شود.

 

  •       آه! نعمتی بیش از آنچه هوسم بتواند از آن بهره گیرد به چه کارم می آید؟

 

  •      دلم می خواهد همه صورتهای زندگی را تجربه کنم ؛ زندگی ماهیان و گیاهان را!

 

  •       باید دست به عمل زد؛ بی "داوری" درباره خوب و بد آن. باید دوست داشت و از خیر و شر آن دغدغه ای به خود راه نداد.

 

  •      بهترین و مطمئن ترین راه برای پراکندن خوشبختی در پیرامون خویش این است که خود تصویری زنده از آن ارائه دهیم، و بر آن شدم که خوشبخت باشم!

 

مائده های زمینی  و مائده های تازه/ آندره ژید

 

----------------------------------

پ ن : عجیب است! حالا در بازخوانی مائده ها دارم چیزهای تازه ای پیدا میکنم. یک جور نزدیکی و هم حسی ؛ آن هم با حرف هایی که پیشتر خندیده بوده ام به آنها!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 22:37  توسط شيرين  | 

طرح ناتمامی از درخت ها

 

 از میان درخت ها که بگذری...؛ باران که بزند؛ نفست را که عمیق کنی...

دلت می خواهد چیزی با خودت بخوانی. یک چیزی که به درد آن لحظه بخورد. فکر می کنی...

 

قطره قطره بغضِ ابرها

طرح نا تمامی از درختها

شَتک روشنی و بُهتِ من

تا ابد تپیدن انارها

انتظار مبهمِ رسیدن ای

بی قراری و بلوغِ باغ ها

[ مصرعی که ناتمام مانده است

در سکوت ممتد هجاها...]

 

بعد تازه یاد قافیه ها می افتی. ابرها و درختها...هیچ کدام هم قافیه نیستند!

اصلاً چه اهمیتی دارد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:44  توسط شيرين  | 

دور...نزدیک...دور...نزدیک...

 

_ خانه من از همه جای دنیا دور است.

بالای یک کوه...بالای درخت ها... همه را از اینجا نگاه میکنم. دست دراز نمی کنم. چیزی نمی خواهم. نگاه می کنم.

باد عمیق تر می وزد. نگاه می کنم . می روم...

خانه؟ هه!

نگاه...نگاه...نگاه می کنم.  

می دانی چی هست؟ خنده  ام می گیرد...همه اش خنده ام می گیرد.

 

_ دور می ایستی که خوب تماشا کنی؛ قاطیِ درخت نمی شوی، با کوه یکی نمی شوی.

نزدیک که بیایی می چسپد به صورتت، آنوقت دیگر نمی توانی نگاه کنی. نمی توانی.. آنوقت...آنوقت...

اوووه...

­_ کوه بچسپد به صورتت؟! هه...

 _ آنقدر هام خنده دار نیست،...

(می چسپد بیخِ گلویت!)

_ چی گفتی زیر لب؟

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:45  توسط شيرين  | 

 

 

دستهای یخ کرده ام را  قاطی انارها می کنم.

انارهای این پاییز هم که مزه  بغض می دهد.

اوووه....

برگ ها بریزند چه تنها می شوم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:54  توسط شيرين  | 

من درختم...

 

وای که بعضی حرفها چه خوبند! خود شعرند...

شعری که هم بلاتکلیفی دارد هم بوی علف!

 آخر من چه بگویم از این همه لطافت و اینهمه احساس بهار و باران! باران...

 

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

میون جنگلا تاقم می کنه.

 

تو بزرگی مثِ شب.

اگه مهتاب باشه یا نه

          تو بزرگی

                   مثِ شب.

 

خود مهتابی تو اصلاً خود مهتابی تو

تازه وقتی که بره مهتاب و

                                هنوز

       شب تنها باید

 راه دوری بری تا دم دروازه ی روز-

مث شب گود بزرگی

                           مثِ شب.

 

تازه روزم که بیاد

تو تمیزی

         مثِ شبنم

                    مثِ صبح.

 

 

تو مثِ مخمل ابری

مثِ بوی علفی

مثِ اون ململ نازک

مث اون ململ مه نازکی:

اون ململ مه

که رو عطر علفا

مثل "بلا تکلیفی"

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و  رفتن

میون مرگ و حیات.

 

 

مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه

مثِ اون قله ی مغرور و بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی!

 

 

من باهارم تو زمین

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارونِ تو باغم می کنه

میون جنگلا تاقم می کنه...

 

(احمد شاملو)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:54  توسط شيرين  | 

تابٍ تماشا

 

بیایید چند تا عکس نشانتان بدهم.

 

1)

  عکس گرفتن از بچه ها کار جالبی هست؛ البته اگر دماغشان را توی لنز دوربین فرو نکنند!

 

 2)

...!

 

 

3) 

قاصدک ها از اینجا می آیند...

 

 

4)

وای...این را ببینید؛ داشت سبزی ها را میخورد...میخورد!

 

 

5)

 دارم نگاه می کنم و چیزها در من می روید...

 

 

------------------------

 پ.ن 1) این عکسها را با دوربین 2.0 مگا پیکسلی  گرفته ام و قدری هم حجمشان را کم کرده ام. شاید کیفیتشان چندان مطلوب نباشد.

پ.ن2) سلام سمیه! آدرسی از تو ندارم و نمی دانم چطور بگویم سلام و بگویم:"وای چه شعر قشنگی!"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 20:20  توسط شيرين  | 

جامی بر کنار طاق بود

 

کتاب را آوردم، بخوانم، باشد که رستگار شوم!

ناگهان حکایت دوزخ بود و من وحشت کردم...

 

ایستادم به نماز، نسیم راه پنجره را پیدا کرد، از من گذشت.  مست شدم...

ها ...؟ چی می گفتم؟ چی...؟ چند؟ چند رکعت...

 

وقتی که نیلوفرم گل داد نا گهان بی انتهایِ چیزی مرا در خود گرفت. احساس کردم در عظمت چیزی غوطه ورم. من گمان کردم آن تویی و نمازِ من ستایشِ نیلوفر است.

 

سریع الحساب جان! آخر حسابِ چه؟ کتابِ چه؟ شمارشِ چه؟ 

ما باده پرستیم، نه پیمانه شماریم...

انصاف بده؛ آخر چه طور می شود هم مست بود و هم صلاة ظهر به جا آورد؟

اینهمه قاعده و حکم و آداب...اووه!

من که پاک هاج و واج مانده ام...نشانه ای... نشانه ای بفرست...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:6  توسط شيرين  | 

طرفٍ دیگر شب...

 

 

چه بادِ خوبی از پنجره می آید. پرده توی باد تکان تکان میخورد، آویز جرینگ جرینگ صدا می دهد. اینطرف منم آنطرف شب...

پاییز پشت شیشه  قد می کشد و من...دلم برای تابستان تنگ خواهد شد. دلم برای اردیبهشت خیلی تنگ شد. چه فصل خوبی بود بهار! چه شکوفه ها که ندیدم، چه درختها که مرا جادو نکردند چه علف ها که مرا خم نکردند، چه بارانها که مرا مست نکردند.

 بهار رفته است ؛ و من برای داشتن یک بهار باید یک تابستان و یک پاییز و یک زمستان بدهم.

 ...آخ...کاش می شد همه فصل ها را باهم داشت. آدم برفی درست می کردم وجای چشمهاش گوجه سبز می گذاشتم و جای قلبش انار.

 

ستاره آمده است اینجا و من دلم میخواست بگویم وقتی می آید قدری شالیزارِ باران خورده با خودش بیاورد...

بهار می رود ستاره می آید ...ماه می رود باران می آید... تماشاییست ...تماشایی...

 

محبوبه عقیده دارد یک قرص برای آبریزش بینی، فِنین افرین(؟) برای گرفتگی بینی، استامینوفن کدئین برای کوفتگی و درد ، یک قرص تب بر، دوتا قرص سرماخوردگی بعلاوه شربت سینه حالِ مرا خوب خواهد کرد.

اما...من به سیبی خوشنودم!

توی طب الکبیر خوانده ام هرکسی روزی یک دانه سیب بخورد بیمار نمی شود. من به سیب اعتقاد دارم!

همیشه وقتی صدایم می گیرد خوش دارم با خودم هی آواز بخوانم... چند بار "شد خزان..." را خواندم و از صدای تودماغی ام  لذت بردم!

 

دلم می خواهد یک گوله برفی بگذارم روی چشمهام...

یاد آن روز برفی می افتم که امتحان داشتم و دیر رسیده بودم. خانوم دیوه مرا روی یک صندلی توی راهرو نشاند و کیف و شالگردنم را ازم گرفت و برد گذاشت آنطرف. و مهلت نداد گوشی ام را روی سایلنت بگذارم...گفتم الان است که زنگ بزند و خانوم دیوه باز تنوره بکشد...

خانوم دیوه خانوم دیوه چقدر خاطره ات با برفهای زمستانِ رفته ام قاطی شده است. دیگر سوا کردنش سخت هست...  ردپای تو توی آن برفها، تا ابد برایم پاسخنامه می آورد...

تو در تب من آب می شوی عینهو برف... سر می خوری می روی...

 

سرم را یک وری روی بالش می گذارم تا بتوانم راحت تر نفس بکشم. گلهای بنفشِ روبالشی  در حرارتِ صورتم  پژمرده می شوند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:51  توسط شيرين  | 

جوجه و خبرنگار

 

                           

  

به هر طرف می چرخید دیوار بود. دور تا دورش را سفت و سخت گرفته بود. تا حالا اینقدر دیوار را نزدیک به خودش حس نکرده بود. پیشترها دیوار دور بود و او فقط در گرمای لطیفی غوطه ور بود.

پاهاش را تکانکی داد.دلش می خواست پاهاش را صاف کند اما دیوار نمی گذاشت. احساس تنگی می کرد. نوک کوچکش را آرام به دیواره کوباند به این امید که عقب تر برود و جا بیشتر بشود. هیچ اتفاقی نیفتاد دیوار سر جایش ماند. دوباره نوک زد...نوک زد ...داشت خفه می شد... محکمتر محکمتر نوک زد . نوکش حسابی درد گرفت. اما باز هم محکمتر نوک زد...بعد یک هو... نور پاشیده بود توی چشمش. بعد هوا بود...خفگی رفته بود. گرما هم رفته بود.

خودش را از شکاف دیواره بیرون کشید. هنوز درست و حسابی باورش  نشده بود که از آن تو آمده است بیرون.

 

خبرنگار گفت: تولدتان را تبریک می گویم! امیدوارم زندگیِ سرشار از شادی و خوشبختی را پیش رو داشته باشید.

جوجه با خودش تکرار کرد: شادی...خوشبختی... شادی؟ خوشبختی؟؟

خبرنگار ادامه داد: می شود به چند سوال من پاسخ بدهید؟

جوجه با چشمهای گردش به خبرنگار خیره شده بود و هیچی نمی گفت.

خبرنگار دوباره تکرار کرد: ممکن است؟

جوجه ته دلش از اینکه بیرون آمده خوشحال بود برای همین گفت: بله...بله...ممکن هست...

خبرنگار پرسید: آیا به نظر شما پاهایتان به قدر کافی بزرگ هستند؟

وضبط صوت کوچکش را جلوی نوک جوجه گرفت. جوجه نگاهی به  ضبط صوت انداخت و به آن نوک زد.

خبرنگار خندید و باز تکرار کرد: پاهایتان بزرگ هستند؟

جوجه پای چپش را آرم روی زمین کشید. نمی دانست پاهاش بزرگند یا نه.

گفت: این را... نمی دانم.

خبرنگار جا خورد مکثی کرد و گفت: یک سوال دیگر؛ آیا فکر می کنید نوکتان به قدر کافی محکم هست؟

جوجه بالهای لخت و بی پَرَش را تکانی داد و نوکش را بالا گرفت. نوکش هنوز درد می کرد. خیلی درد می کرد. گفت: نه... محکم نیست.

خبرنگار یک هو از کوره در رفت: محکم نیست؟! چه طور این حرف را می زنی؟ ماکائوها از جمله پرندگانی هستند که محکمترین منقارها را دارند با این حال یک ماکائو هیچوقت نمیتواند مثل یک مرغِ عشقِ صورت قرمز از نوکش استفاده کند اما دارکوب سانان...

جوجه دلش می خواست بپرسد آیا او یک ماکائو هست؟ یا یک مرغ عشق صورت قرمز یا... اما می ترسید.

خبر نگار هنوز داشت راجع به منقار پرندگان مختلف حرف می زد: سهره ی نوک بزرگ با منقار پهن و محکمش دانه ها را به راحتی می شکند...

جوجه خسته شده بود ، نمی دانست خبرنگار چرا اینها را می پرسد.

بعد خبرنگار از پوسته غشائی و اطاقک هوا  پرسیده بود؛ و جوجه هاج و واج نگاهش کرده بود. او هیچ چیزی نمی دانست.

خبرنگار حسابی جا خورده بود. گفت: تو همین الان از توی تخم آمده ای بیرون، آنوقت نمی دانی شالازا چی هست؟ اطاقک هوا را نمی شناسی؟ دیواره آهکی را ندیده ای؟ هان؟

جوجه نگاه کرد. دلش می خواست به انگشتهای خبرنگار که ضبط صوت را چسبیده بود نوک بزند.

تو مطمئنی که یک پرنده هستی؟!... واقعاً که... بیخود دارم وقتم را تلف می کنم!

و ضبتش را توی جیبش گذاشت.

اگر خبرنگار می پرسید چطور تخمش را شکسته و بیرون آمده، او می توانست برایش بگوید. میتوانست از گرمایِ خوبِ آن تو بگوید . از چرخشهای گاه به گاه. از اینکه چیزی را آن بیرون حس می کرد که نمی دانسته چی هست.

جوجه احساس گرسنگی می کرد. سردش هم شده بود. جیک جیک ضعیفی کرد.  دلش برای آن تو تنگ شده بود.

حس می کرد باید دنبال کسی بگردد. کسی که وقتی آن تو بوده گرمش می کرده.با پاهای تُردش جیک جیک کنان می دوید این طرف می دوید آنطرف، انگار کسی را صدا می کرد.اما کسی آنجا نبود.  خبرنگار هم رفته بود.

 هیچ کس نبود.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:32  توسط شيرين  | 

پیامبر

 

 

سنگ بزنیدم

 که من شاعر کوچه های بی پیامبرم

کوچه هایی با دیوارهایی از دشنام

و آسمانی از خاکستر

که ماه اش را هیچ کس به عدالت قسمت نخواهد کرد

سهم شب است به تمامی

 

سنگ بزنیدم

سنگ

سنگ

سنگ

آنقدر که کوهی شوم

که در زهدان غارهایش، وحی می پرورد

 

و من چشم به راهم

شبیه پیامبری که خداش با او حرف نمی زند!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:43  توسط شيرين  | 

هنگامٍ سپیده دم خروسِ سحری...

1

امروز بایک خروس دوست شدم. توی پشت بام  با هم سیب خوردیم و شهرام ناظری گوش کردیم. اول از من می ترسید من هم ازش می ترسیدم، مخصوصاً از تاج قرمزِ قرمز اش. اما بعد ترسمان از هم ریخت.

 

2

تربچه هایی که تازه کاشته ام جوانه زده اند .فلفل ها و بادمجان ها اما هنوز نه.

اولین باری که تربچه کاشتم؛ وقتی درآمدند احساس کردم که مسیح ام! ازتوی خاک درشان آوردم، گرد و صورتی و خوشگل بودند، بعد دویدم از میان کرت ها گفتم ببینید تربچه هام را...تربچه های راست راستکی اند.

 

3

"خشم و هیاهو" هیچ به دلم ننشست.

 

4

من فکر می کنم تنها کاری را باید انجام بدهم که دلم می خواهد اگرنه دروغ گفته ام . فقط باید ببینم ته ته دلم چی میخواهد؟  اما...دودلی ها ...آنها را چه کنم؟

 

5

"سابقه قدیم بین ارواح" ؟؟

 

6

-              نگفتید از کجا تشریف آورده اید؟

-              ...

-              عرض کردم...

-              قوقولی قوو...قوقولی قوو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:3  توسط شيرين  | 

 

 

هرکه فاضل تر، دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامض تر، دورتر است.

(شمس)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:20  توسط شيرين  | 

 

 

با مرگ او چه چیز تغییر خواهد کرد؟

هنوز هامون را که می بینم، باز او همانطور به دیوار تکیه داده  و میانِ "آخر چرا به خاک سیه می نشانیم"   گریه می کند.

من با شعر به خاطر می آورمش.در خاطر من صدایش با این شعرها قاطی شده...یکی شده است :

 

ای یار، ای یگانه ترین یار...

 

،

 

تو ای زلال تر از باران

نازک تر از نسیم

دلِ بی قرار من ری را...

 

چقدر من این شعرخوانی ها را دوست دارم! چقدر "نشانی" ها مرا از خود به در کرده است.

حالا وقتی خطی از سهراب می خوانم یا از ری را یا علی کوچیکه را چیزی از لحنِ او در صدایم می دوَد.

با مرگ او چه چیز تغییر خواهد کرد؟

بازهم  شعر می خواند در شبهای من.

 

با مرگ او چه چیز ... چه چیز تغییر کرده است که... پس ...چرا من اینقدر غمگینم؟

 

 

      

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:45  توسط شيرين  | 

 

او را می بینم،

او را می شناسم

روحِ نیمه اش در انتظار نیمِ دیگر خود درد می کشد!

(احمد شاملو)

 

 

-----------------------------------------------------

این شعر چقدر مرا یاد تو می اندازد! تو را می شناسم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:23  توسط شيرين  | 

کوچکتر

 

 

پنجره، آسمانِ محصور است

پرده، گرفتارِ کنجکاویِ باد

و منظره

اتفاقی ست که هرروز

خواهرم برایِ من تعریف می کند

و برای مادرم ، و برای دوستانش

 

و  وقتی به خانه بر می گردم؛ در راه

هزار چهره نا آشنا، هزار بار

آن را گوشزد میکند

 

و من کوچکترم،

کوچکتر از هزار

 

کلاه خودِ کاغذی ام را

پشتِ قفسه هایِ کتاب پنهان کرده ام

و شمشیر چوبی ام جوانه زده است

هزار چهره نا آشنا را...

                                 می بوسم

 

پناه بر دیوار، و حجم سپید اش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 21:53  توسط شيرين  | 

اخلع نعلیک

 

ته دلم چیزی به شیطنت می خندید:

"چه خوب که هیچ سرپناهی این حوالی نیست!"

"چه خوب که همه رفته اند!"

پا تند کردم. تندتر، تندتر می بارید.

پشت سرم خوشه های نارس گندم  و کرت های سبزی قاطی باران شده بودند.

آه اگر این کفشهای خیس و گل آلود نبودند... من هم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:25  توسط شيرين  | 

اشتباه

 

 

 

آیا ما تکامل تدریجی یک اشتباه هستیم؟

 

 

(وضعیت آخر)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط شيرين  | 

درخت

 

دیدم درخت هست

وقتی

درخت هست

پیداست که باید بود!


  (هشت کتاب)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:55  توسط شيرين  | 

ماهی

 

چشم می گردانم روی ردیف سبزه ها و ماهی قرمز ها.

یک ماهی قرمز و سیاه متوسط توی یک تنگ کوچولو هست؛ تنگ آنقدر برایش کوچک هست که هیچ نمی تواند تکان بخورد. صاف آن تو مانده و کمی دمش را تکان می دهد...

 

                   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:52  توسط شيرين  | 

می برتش

 

       

 

دستم را می گرفت و می کشید.

بیا برویم...بیا...برویم ...برویم... چرا معطلی؟

خسته می شد، دستم را ول میکرد. می رفت تکیه اش را می داد به میز.

نگاهش می کردم.

بعد راه می افتاد در را باز می کرد و می رفت. شاید زیر لب خداحافظ ی هم  می گفت.

دو سه روز بعد دوباره سر و کله اش پیدا می شود. انگار نه انگار ، نه بغضی نه اخمی نه حرفی...

هی از بنزین میگوید٬از ترافیک اعصاب خرد کنی که تویش مانده بود از سگ دوهای این روزهاش...

نگاهش می کنم. خسته است.

به مولانا معتاد است. تکیه  اش را می دهد به میز. نگاهش بی هدف  روی پرده ها و فرش نوسان می کند.

اندر این شهر قحط خورشید است

سایه ی شهریار بایستی

شهر، سرگین پرست، پر گشته است

مشک نافه ی تتار بایستی

زین چنین دوغ زشت گندیده

این مگس را حذار بایستی

معده پر دوغ و گوش پر ز دروغ

همت الفرار بایستی

"الفرار" اش را محکم می گوید، یک طوری که انگار همه دلش را گذاشته توی آن.

قبل از اینکه سکوت زیادی سنگینی بکند سرش را بالا می آورد. چشمهایش گر گرفته اما آرامند.

_ نمی آیی؟

_ تا وقتی که هستیم ...نمی توانیم...ما...

_ هستـیم!؟

_ ...کاش... کاش خوابِ ماهی ببینم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:34  توسط شيرين  | 

ایستادم

 

 

  

  

خشک

   و

        عقیم

ایستادم

در برهوت کاغذها

در

گوشه سکوت

خالی از کرشمه یک مضراب

 

ایستادم

به سر بلندی یک شرم

ردیفِ کتابها، لشکریانِ شکست خورده یک "نمی دانم"

 

ایستادم

در نیمه راه شعری که

پایانش را

به سه نقطه هایِ نا تمامی ام سپردم...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:56  توسط شيرين  | 

مطالب قدیمی‌تر