تبليغاتX
قاف - بغض

قاف

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

بغض

 

گوشه دنجي را  مي جويم. دنج تر از قاف و گم تر از قافيه  ي شعر هايم. مي نشينم.بست!

چهل روز و چهل شب ،هيچ باراني نباريد. پيشگو ابرها را نشانِ مردم داد: به زودي...همين روزها...

مردم ديگر باور نمي كردند.

پيشگو فرياد زد: ابرها، ابرهاي خاكستري...

كسي  بغض اش را با پوزخندي فرو داد: نه! ابري نيست. اين خودِ خودِ آسمان است . تيره و خاكستري.

دکمه را فشار می دهم و فوران صدا...

ايلك باهار گلدي، دورنا لار گلدي، تكجه سن گليپ چيخمادين هاردا قالميسان؟

(بهار آمد، درناها  برگشتند...(؟)... تو كجا مانده اي ؟)

آخر كدام ابريست كه براي گريستن چله بنشيند؟ عاشيق را صدا زدند. گفتند غمگين ترين آوازت را بخوان  شايد ببارد.

 

چهل روز روشني روزهامان فداي تو

ابركِ تيره

نعره ي رعد ات، وحشتِ كودكانمان

ابركِ تيره

بغض ات را بشكن، يك قطره بفشان

ابركِ تيره

مردم گريه شان گرفت.از همه بيشتر پيشگو.

چهل ساعت، چهل روز، چهل سال...كسي چه ميدانست. چهل روز گذشته بود و هيچ خبري نبود.

سرخ پوستها كمان بر ميدارند، بالاي كوه ميروند، به ابرها تير مي اندازند من اما گوشه دنجي را مي جويم.

آسمان دست در گردن كوه دارد. تا پشت غرور كوه ها را نديده اي به خلوت اشك هاش راهت نمي دهد.

باران سبك شده اما برف پاكن هنوز چپ و راست مي رود . صداي آكاردئون مي آيد. قامت كوتاهي آنسوتر، كاپشن سياه تنش هست و سرش را روي سازش خم كرده . سر در نمي آورم چه ميخواند. اما دلم قاطيِ صدايش مي شود.  برف پاك كن مي ايستد.  او اما آن دورها با حركت آكاردئون اش هنوز چپ و راست مي شود .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:10  توسط شيرين  |