اندوهِ مرا بچین که رسیده است!
آن شب همه داشتند مناظره نگاه مي كردند، هيچ كس ماه را نديد كه كامل است.
یاد آن شبهای دور می افتم:
گفته بودي: ماه را ديده اي امشب؟
گفتم:فقط يك شب كامل است و بقيه شب ها نه.
گفتي: هميشه كامل است!
دلتنگي كه شاخ و دم ندارد! هر چقدر هم كه بغض ات را قورت بدهي و حواست را بدهي به كار و بارَت و نا ديده اش بگيري، باز از يك گوشه اي بيرون مي زند. شكل يك چكه اشكي كه زود با پشت انگشتت جمع و جورش ميكني؛شكل گير كردن نگاه به شاخه هاي انار، شكل يك آواز غمگين با يك عالمه رديف "رفتِ" حسرت بار،كه ناخودآگاه با خودت زمزمه اش مي كني:
يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت
ديوانه اي به دامِ جنونم كشيد و رفت
پس كوچه هاي قلبِ مرا جست و جو نكرد
اما مرا به عمقِ درونم كشيد و رفت
تا از خيالِ گنگ رهايي رها شوم
بانگي به گوش خواب سكونم كشيد و رفت
بيش از اين نمي توانم چيزي بگويم...يعني نمي خواهم. اينجا "قاف"است. دفترچه جلد مشكي ام نيست.
راست مي ايستم. نفسم را محكم بيرون ميدهم ، هوووه... نگاهم را از ماه مي گيرم و راهم را ميروم...
