تبليغاتX
قاف - اندوهِ مرا بچین که رسیده است!

قاف

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

اندوهِ مرا بچین که رسیده است!

  آن شب همه داشتند مناظره نگاه مي كردند، هيچ كس ماه را نديد كه كامل است.

یاد آن شبهای دور می افتم:

گفته بودي: ماه را ديده اي امشب؟

گفتم:فقط يك شب كامل است و بقيه شب ها نه.

گفتي: هميشه كامل است!

دلتنگي كه شاخ و دم ندارد! هر چقدر هم كه بغض ات را قورت بدهي و حواست را بدهي به كار و بارَت و نا ديده اش بگيري، باز از يك گوشه اي  بيرون مي زند. شكل  يك  چكه اشكي كه زود با پشت انگشتت جمع و جورش ميكني؛شكل گير كردن نگاه به شاخه هاي انار، شكل يك آواز غمگين با يك عالمه رديف "رفتِ" حسرت بار،كه ناخودآگاه با خودت زمزمه اش مي كني:

يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت

ديوانه اي به دامِ جنونم  كشيد و رفت

پس كوچه هاي قلبِ مرا جست و جو نكرد

اما مرا به عمقِ درونم كشيد و رفت

تا از خيالِ گنگ رهايي رها شوم

بانگي به گوش خواب سكونم كشيد و رفت

بيش از اين نمي توانم چيزي بگويم...يعني نمي خواهم. اينجا "قاف"‌است. دفترچه  جلد مشكي ام نيست.

راست مي ايستم.  نفسم را محكم بيرون ميدهم ، هوووه... نگاهم را از ماه مي گيرم  و راهم را ميروم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:9  توسط شيرين  |